![]() |
![]() |
|
| نمی ازدریای بیکران مناقب وفضائل ومعجزات امیرالمومنین علی (علیه السلام) |
|
ابر، مركوب علي (علیه السلام) چون على (ع ) از بيان احكام فراغت يافت ، پسر جوان برخاست و گفت : اى ابوتراب من فرستاده اى هستم به جانب تو با رسالتى كه كوه ها را به شدت مى لرزاند، از سوى مردى كه كتاب خدا را از اول تا آخر حفظ كرده است و علم قضاوت ها و احكام را مى داند و او از تو در كلام سخنورتر و براى اين مقام سزاوارتر است . پس براى جواب آماده شو و با كلام ناروا سخنت را آرايش نده . غضب در چهره اميرالمؤ منين (ع ) آشكار شد و به عمار فرمود: سوار شترت شو و در ميان قبايل كوفه بگرد و بگو دعوت على (ع ) را اجابت كنيد تا حق را از باطل و حلال را از حرام و درست را از نادرست بشناسيد. عمار بر شتر سوار شد. طولى نكشيد كه سيل ... ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 15 آذر1388ساعت 1:4 قبل از ظهر توسط محب کرار |
|
|
نفرين بنده صالح
اين جنگ در سال 36 هجرى در بصره واقع شد كه منجر به شهادت پنج هزار نفر از سپاه على (ع ) و سيزده هزار نفر از سپاه عايشه گرديد. طلحه و زبير از كسانى بودند كه پس از قتل عثمان ، در پيشاپيش جمعيت به حضور على (ع ) آمده و با آن حضرت بيعت كردند، ولى هنوز چند ماه نگذشته بود كه ديدند نمى توانند با وجود امارت على (ع ) دنياى خود را آباد سازند، از اين رو بيعت خود را شكستند و جلودار ناكثين (بيعت شكنان ) شدند. حضرت على (ع ) از اين دو نفر، دلى پر رنج داشت ، چرا كه ضربه اى كه از ناحيه اين دو نفر (كه نفوذ كاذب در ميان مسلمانان داشتند) در آن زمان به اسلام مى خورد جبران ناپذير بود، آن حضرت دست به دعا برداشت و در مورد اين دو نفر نفرين كرد و عرض كرد: ((خدايا طلحه را مهلت نده و به عذابت بگير، و شر زبير را آن گونه كه مى خواهى از سر من كوتاه كن )). اينك ببينيد چگونه طلحه و زبير كشته شدند:در جنگ جمل هنگامى كه . . . ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 25 آبان1388ساعت 10:14 قبل از ظهر توسط محب کرار |
|
|
سزاي كتمان كنندگان حق جابر بن عبدالله انصارى مى گويد: امام على (ع ) براى ما كه جمعيت بسيارى بوديم ، سخنرانى كرد، پس از حمد و ثنا فرمود: در پيشاپيش جمعيت چهار نفر از اصحاب محمد (ص ) در اين جا هستند كه عبارتند از: 1- انس ابن مالك 2- براء بن عازب انصارى 3- اشعث بن قيس 4- خالد بن يزيد بجلّى . سپس رو به يك يك اين چهار نفر كرد، نخست از انس بن مالك پرسيد: ((اى انس ! اگر تو شنيده اى كه رسول خدا(ص ) در حق من فرمود: من كنت مولاه فهذا على مولاه (كسى كه من مولا و رهبر او هستم ، بداند كه على (ع ) مولا و رهبر او است ) ولى امروز گواهى به رهبرى من ندهى ، خداوند تو را به بيمارى برص (پيسى ) مبتلا مى كند كه لكه هاى سفيد آن ، سر و صورت را فرا مى گيرد و عمامه ات آن را نمى پوشاند. سپس به اشعث رو كرد و فرمود: اما تو اى اشعث ! اگر شنيده اى كه پيامبر(ص ) در حق من چنين گفت ، ولى اكنون گواهى ندهى آخر عمر، از . . . ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
شنبه 16 آبان1388ساعت 10:18 قبل از ظهر توسط محب کرار |
|
|
دوستي با اميرالمؤ منين (عليه السلام ) سيد حميرى
سيد اسماعيل حميرى (عليه الرحمه ) مداح اهل بيت (ع ) در سال 173 هجرى وفات نمود و در هر يك از فضايل على (ع ) قصيده اى انشاد فرموده است و در مجلسى قرار نمى گرفت مگر اين كه فضيلتى از فضايل آل محمد(ص ) بايد ذكر شود. در حال وفاتش كرامت عظيمه اى براى آن بزرگوار پيش آمد كه در كتب شيعه و سنى ذكر شده چنانچه در جلد سوم الغدير، كتابى الاغانى و مناقب سروى و كشف الغمه و امالى شيخ و بشارة المصطفى و رجال كشى نقل فرموده و خلاصه آن اين است : در حال وفات سيد، جماعتى از همسايگانش ، كه مخالف مذهب شيعه بودند، نزدش حاضر شدند. سيد خوش منظر بود؛ در آن حال اظهار حسرت زيادى مى كرد، ناگاه در ...
ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
شنبه 2 آبان1388ساعت 0:7 قبل از ظهر توسط محب کرار |
|
|
سليمان بني هاشم
از سيد رضى منقول است كه در كتاب مناقب الفاخره از عمار ياسر روايت نموده است كه : من و اميرالمؤ منين (ع ) در مسجد جامع كوفه بوديم و شخص ديگرى نبود در آن جا ناگاه ديدم اميرالمؤ منين (ع ) مى فرمايد: تصديق كن او را تصديق كن او را. پس متوجه شدم به طرف راست و چپ ، احدى را نديدم تعجب كردم . آنگاه على (ع ) فرمود: اى عمار با خود مى گويى كه على با چه كس تكلم مى كند؟ عرض كردم : بلى مطلب اين است . آنگاه فرمود: سرت را بلند كن چون سر خود را بلند كردم مشاهده كردم دو عدد كبوتر با هم حرف مى زنند فرمود: اى عمار مى دانى چه مى گويند؟ عرض كردم : نه يا اميرالمؤ منين .< فرمود: آن كبوتر ماده به كبوتر مى گويد: آيا زن ديگرى اختيار نموده اى و مرا ترك گفته اى ؟ آن كبوتر نر قسم مى خورد كه چنين كارى نكرده ام پس آن پرنده ماده مى گويد: من تو را تصديق نمى كنم . پس كبوتر نر گفت : قسم به حق اين شخص كه در مقابل ماست من زن ديگرى نگرفتم . خواست آن ماده او را تكذيب كند، گفتم : تصديق كن او را، تصديق كن او را. عمار گفت : عرض كردم : يا اميرالمؤ منين من نمى دانستم كه احدى غيراز سليمان بن داود زبان منطق پرندگان را بداند. آن جناب فرمود: اى عمار البته سليمان بن داود سؤ ال كرد خدا را به احترام ما اهل بيت تا اين كه دانست منطق طير را و در روايت ديگر حضرت صادق (ع ) فرمود: كه على (ع ) فرموده است : ما مى دانيم زبان حيوانات را هم چنان كه مى دانست سليمان بن داود و ما نيز نطق هر جنبنده در آب يا خشكى را مى دانيم . مناقب اهل بيت ، ص 107 و 108.
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 16 مهر1388ساعت 9:50 قبل از ظهر توسط محب کرار |
|
|
ماجراي شعر:علي اي هماي رحمت !... (مرحوم شهریار)
مرحوم آية الله العظمى مرعشى نجفى فرمودند: شبى توسل پيدا كردم تا يكى از اولياى خدا را در خواب ببينم ، آن شب در عالم رؤ يا مشاهده كردم در زاويه مسجد كوفه نشسته ام و امير مؤ منان على (ع ) با جمعى حضور دارند، حضرت فرمودند: شعراى اهل بيت ما را بياوريد، ديدم چند تن از شعراى عرب را آوردند، افزود: شعراى فارسى زبان را هم بياوريد، آن گاه ((محتشم كاشانى )) و چند تن از شعراى فارسى زبان آمدند، فرمودند: ((محمد حسين شهريار)) را بياوريد! وى آمد، حضرت خطاب به شهريار گفتند: شعرت را بخوان ، او اين سروده را خواند: على اى هماى رحمت تو چه آيتى خدا را كه به ما سوا فكندى همه سايه هما را دل اگر خداشناسى همه در رخ على بين به على شناختم من به خدا قسم خدا را به خدا كه در دو عالم اثر از فنا نماند چو على گرفته باشد سر چشمه بقا را مگر اى سحاب رحمت تو ببارى ارنه دوزخ به شرار قهر سوزد همه جان ما سوا را برو اى گداى مسكين در خانه على زن كه نگين پادشاهى دهد از كرم گدا را به جز از على كه آرد پسرى ابوالعجائب كه علم كند به عالم شهداى كربلا را چو به دوست عهد بندد ز ميان پاكبازان چو على كه مى تواند كه به سر برد وفا را نه خدا توانمش خواند، نه بشر توانمش گفت متحيرم چه نامم شه ملك لافتى را به دو چشم خون فشانم هله اى نسيم رحمت كه زكوى او غبارى به من آر، توتيا را به اميد آن كه شايد برسد به خاك پايت چه پيام ها سپردم همه سوز دل صبا را چو تويى قضاى گردان ، به دعاى مستمندان كه زجان ما بگردان ره آفت قضا را چه زنم چو ناى هر دم ز نواى شوق او دم كه لسان غيب خوش تر بنوازد اين نوا را همه شب در اين اميدم كه نسيم صبحگاهى به پيام آشنايى بنوازد آشنا را ز نواى مرغ يا حق بشنو كه در دل شب غم دل به دوست گفتن چه خوش است ((شهريارا)) حضرت آية الله مرعشى نجفى فرمودند: وقتى شعر شهريار به پايان رسيد، از خواب بيدار شدم ، چون اين شاعر را نديده بودم ، فرداى آن روز پرسيدم كه . . . ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 31 شهریور1388ساعت 11:49 قبل از ظهر توسط محب کرار |
|
|
آگاهي دادن امیرالمومنین علی علیه السلام از شهادت خود
مردى از علماى يهود خدمت على (ع ) آمد و مسئله اى چند سؤ ال نمود، از جمله پرسيد: وصى پيغمبر شما بعد از او چند سال خواهد زيست ؟ فرمود: سى سال . گفت : بگو سرانجام خواهد مرد يا كشته خواهد شد؟ فرمود: بلكه كشته خواهد شد، و ضربتى بر سر او خواهند زد كه ريش او از خون او خضاب شود، يهودى گفت : به خدا سوگند راست گفتى ، من چنين خوانده ام در كتابى كه موسى املاء كرده است و هارون نوشته است .(۱) شناختن قاتل خود: على (ع ) به دروازه بانان كوفه امر كرد كه هر كس داخل كوفه مى شود اسم او را بنويسد، پس اسم مردمانى كه به شهر كوفه مى آمدند نوشته مى شد. چون اسامى را خدمت حضرت آوردند و اسامى آنها را خواند همين كه بر اسم اين ملجم رسيد انگشت مبارك را بر آن اسم گذاشت وفرمود خدا تو را بكشد(۲) بستن پيمان شهادت با خدا: جعد بن بعجه كه يكى از خوارج بود به على (ع ) عرض كرد از خدا بترس براى آن كه خواهى مرد، فرمود: نه چنين است بلكه من ضربتى دنيا را وداع خواهم گفت كه محاسنم از خون سرم خضاب خواهد شد و پيمان هم چنان بر اين پيمانه شده و كسى كه افترا زند زيانكار است نزديك شدن امر الهي :حضرت على (ع ) در ماه مبارك رمضان كه در آن ماه به رياض رضوان انتقال نمود، بر منبر فرمود: امسال به حج خواهيد رفت ، و من در ميان شما نخواهم بود، و در آن ماه يك شب در خانه امام حسن (ع ) و يك شب در خانه امام حسين (ع ) و يك شب در خانه زينب دختر خود كه در خانه عبدالله بن جعفر بود افطار مى نمود و زياده از سه لقمه طعام تناول نمى نمود، از سبب آن حالت از آن حضرت پرسيدند، فرمود: امر خدا نزديك شده است يك شب يا دو شب بيش نمانده است ، مى خواهم چون به رحمت حق و اصل شدم شكم من از طعام پر نباشد(۳) خبر از نوحه گري ها: در آخر شب نوزدهم كه خواست از خانه به مسجد برود مرغابى ها اطراف او را گرفته به روى او صيحه مى زدند. خواستند آن ها را دور كنند، فرمود: دست از آن ها برداريد كه به نوحه گرى پرداخته اند(۴) (۱)عيون اخبار الرضا، ج 1، ص 57 (۲) مناقب اهل بيت ، ص 144 (۳)خرايج ، ج 1، ص 201 (۴)الارشاد، ص 311 - 310
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 13 شهریور1388ساعت 11:42 قبل از ظهر توسط محب کرار |
|
|
خواندن شعر برای شهادت خود
عابر بن واثله گفت : زمانى كه خلافت ظاهرى به اميرالمؤ منين على (ع ) رسيد، مردم را براى بيعت با خود جمع كرد و از جمله كسانى كه قصد بيعت با آن جناب را داشت عبدالرحمن ابن ملجم مرادى بود، چون به عنوان بيعت با آن حضرت حضور پيدا كرد، حضرت دو مرتبه يا سه مرتبه او را اجازه بيعت نداد پس از آن با كمال ناراحتى براى بيعت دست دراز كرد. على (ع ) در آن هنگام فرمود: چه موضوعى باعث شده كه بدبخت ترين اين امت بيايد و اراده شوم خود را عملى سازد. سوگند به كسى كه جانم در تصرف اوست به زودى محاسنم را از خون سرم رنگين خواهند كرد. ابن ملجم چون از بيعت آسوده شد، برگشت . حضرت امير(ع ) به اين شعر مترنم شده فرمود:< اشدد حيازيمك للموت< فان الموت لاقيكا< و لا تجزع من الموت< اذا حل بواديكا< كما اضحك الدهر< كذاك الدهر يبكيكا< خود را براى استقبال از مرگ آماده كن و بدان كه به زودى او تو را در مى يابد. از مرگ نترس و از ورود او اندوهناك مباش زيرا همان طور كه روزگار تو را مى خنداند به همان گونه مى گرياند ارشاد صفحه۱۵ |
|
+ نوشته شده در
جمعه 13 شهریور1388ساعت 11:20 قبل از ظهر توسط محب کرار |
|
|
پيشگويي امیرالمومنین از مصايب اهل بيت (علیه السلام )
ابن عباس گفت : روزى در ذى قادر خدمت اميرالمؤ منين (ع ) وارد شدم . حضرت كتابى را برايم بيرون آورد و فرمود: اى ابن عباس ، اين كتابى است كه پيامبر(ص ) بر من املاء فرموده و دست خط خودم است . عرض كردم : يا اميرالمؤ منين (ع )، آن را برايم بخوان . حضرت آن را خواند و در آن همه آنچه از زمان رحلت پيامبر(ص ) تا زمان شهادت امام حسين (ع ) اتفاق افتاده و اين كه چگونه كشته مى شود و چه كسى او را مى كشد و چه كسى او را يارى مى كند و چه كسانى همراه او شهيد مى شوند يافت مى شد. آن حضرت به شدت گريه كرد و مرا به گريه درآورد. از جمله آنچه برايم خواند اين بود كه با خود آن حضرت چه مى كنند، و چگونه حضرت زهرا(س ) شهيد مى شود، و چگونه پسرش امام حسن (ع ) به شهادت مى رسد و چگونه امت به او حيله مى كنند. وقتى كيفيت قتل امام حسين (ع ) را خواند بسيار گريست ، و سپس آن كتاب را بست ، و بقيه آنچه تا روز قيامت واقع مى شود باقى ماند اسرار آل محمد، ص 623 و 624 |
|
+ نوشته شده در
جمعه 13 شهریور1388ساعت 11:5 قبل از ظهر توسط محب کرار |
|
|
توسل شيفته مولا علي(علیه السلام) به آن حضرت به نقل يكى از موثقين ، علامه امينى فرمودند: ((در بغداد كنفرانسى از علما و شخصيت هاى برجسته بر پا شده بود و مرا نيز به مناسبتى دعوت كرده بودند وقتى وارد سالن شدم ديدم همه صندلى ها اشغال شده است و صندلى خالى نيست كه بر آن بنشينم . عبايم را وسط سالن پهن كرده و روى آن نشستم (گويا تعمدى در كار بود كه به ايشان اهانت شود). در اين ميان پسر بچه اى سراسيمه وارد سالن شد، تا مرا ديد گفت : هو هذا(او همين است ). سپس بيرون رفت . من ترسيدم كه جريان چيست ، ممكن است زير كاسه نيم كاسه اى باشد (بعد معلوم شد مادر آن بچه غش كرده و قبلا دعا نويسى كه عمامه اى شبيه عمامه امينى داشته دعا نوشته و مادر . . . ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 3 شهریور1388ساعت 10:51 قبل از ظهر توسط محب کرار |
|
|
مجازات منكر وصي پيامبر (ص ) مطلبی بسیار جالب وخواندنی روزى انس بن مالك ، صحابى معروف پيامبر(ص ) در بصره تدريس حديث مى كرد، و شاگردان بسيار به دورش حلقه زده بودند يكى از شاگردان پرسيد: ما شنيده ايم آدم با ايمان بيمارى ((برص )) (پيسى ) نمى گيرد، ولى علت چيست كه شما مبتلا به اين بيمارى هستى و لكه هاى سفيد اين بيمارى را در شما مشاهده مى كنم . انس بن مالك از اين پرسش ، رنگ به رنگ شد و قطرات اشك از چشمانش سرازير گرديد و گفت : ((آرى ، نفرين بنده صالح مرا مبتلا به اين بيمارى كرده است )). حاضران تقاضا كردند تا جريان آن را بازگو كند، انس بن مالك چنين گفت : ((با جمعى در محضر رسول خدا(ص ) بوديم ، فرش مخصوصى از يكى از روستاهاى مشرق زمين به حضور آن حضرت آوردند، آن حضرت آن را پذيرفت ، آن را در زمين پهن كرديم و جمعى از اصحاب به امر آن حضرت بر روى آن نشستيم ، على بن ابى طالب (ع ) نيز بود، آن گاه على (ع ) به باد امر كرد، آن فرش از زمين برخاست و به پرواز درآمد و همه ما را كنار غار اصحاب كهف پياده نمود. على (ع ) به ما فرمود: برخيزيد و بر اصحاب كهف سلام كنيد، اصحاب از جمله ابوبكر و عمر يكى يكى سلام كردند ولى جواب سلام را نشنيدند. ناگهان امام على (ع ) برخاست و كنار غار ايستاد و گفت : السلام عليكم يا اصحاب الكهف و الرقيم . ((سلام بر شما اى اصحاب كهف و رقيم )). از درون غار، صدا برخاست : و عليك السلام يا وصى رسول الله . ((سلام بر تو باد اى وصى پيامبر خدا(ص ))). على (ع ) فرمود: ((چرا جواب سلام ياران پيامبر (ص ) را نداديد؟ آنها گفتند: ((ما ماءذون نيستيم كه به غير پيامبران يا اوصياى آن ها، جواب بگوييم ، و چون شما خاتم اوصياء هستيد، جواب سلام شما را داديم )).سپس روى آن فرش نشستيم و آن فرش برخاست و به پرواز درآمد و ما را در مسجد در حضور پيامبر (ص ) پياده كرد، پيامبر (ص ) جريان را از آغاز تا آخر بيان كرد، مثل اينكه خودش همراه ما بوده است . انس ادامه داد: در اين هنگام پيامبر (ص ) به من فرمود: ((هر وقت پسر عمويم - على (ع ) - گواهى خواست ، گواهى بده ))، گفتم : اطاعت مى كنم . بعد از رحلت پيامبر (ص )، وقتى كه ابوبكر متصدى خلافت شد، ساعتى پيش آمد كه على (ع ) در مقام احتجاج بود و به من گفت : ((برخيز و جريان پرواز فرش را شهادت بده )) من با اين كه آن را در خاطر داشتم (به خاطر شرايط) كتمان كردم و گفتم : ((پير شده ام و فراموش كرده ام )).< على (ع ) فرمود: ((اگر دروغ بگويى خدا تو را به بيمارى برص (پيسى ) و نابينايى و تشنگى دايمى دچار كند)) از نفرين آن بنده صالح به اين سه بيمارى گرفتار شده ام ، و همين تشنگى باعث شده كه نمى توانم در ماه رمضان روزه بگيرم. روضة الواعظين ، ص 38 - 37، بحار، ج 41، ص 220 - 218 |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 27 مرداد1388ساعت 10:54 قبل از ظهر توسط محب کرار |
|
|
نفرين امیرالمومنین بر زيد بن ارقم
زيد بن ارقم مى گويد: على (ع ) در مسجد، مردم را قسم داد كه هر كس شنيد كه پيامبر فرمود: ((من كنت مولاه فعلى مولاه ...)) برخيزد و شهادت دهد. دوازده نفر از كسانى كه در جنگ بدر حاضر بودند، شش نفر از جانب راست و شش نفر از جانب چپ ، برخاستند و شهادت دادند. زيد مى گويد: من نيز از كسانى بودم كه اين قضيه را شنيده بودم ولى آن را كتمان كردم و خدا چشمم را كور كرد، به خاطر اين كه شهادت نداده بودم . لذا پشيمان شده و استغفار مى كرد ارشاد: ص 203 |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 27 مرداد1388ساعت 10:46 قبل از ظهر توسط محب کرار |
|
|
بينا كردن كور مردى به اميرالمؤ منين (ع ) گفت : چشم راست من از دست رفته ، فرمود: خدا آن را به تو برمى گرداند، و دست مباركش را بر آن كشيد و فرمود: ((آن كه اولين مرتبه آنها را ايجاد كرد زنده اش مى كند)) و به اذن خدا چشم به حال اول برگشت و مردم آن را ديدند. اثبات الهداة ، ج 4، ص 462 زنى كه پدرش در جنگ صفين در ركاب على (ع ) كشته شده بود نقل كرد كه على (ع ) وقتى از صفين برگشت بر مادرم وارد شد و فرمود: اى مادر يتيمان چگونه صبح كردى ؟ گفت : به خير و خوبى ، و مرا با خواهرم خدمت او برد و من به آبله مبتلا شده بودم به طورى كه چشمانم از بين رفته بود، و زمانى كه حضرت نگاهش به من افتاد آهى كشيد، سپس دست مباركش را به صورت من كشيد و همان وقت چشمهايم باز شد و به خدا من در شب تاريك شتر فرارى را مى بينم اثبات الهداة ، ج 4، ص 549. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 27 مرداد1388ساعت 10:40 قبل از ظهر توسط محب کرار |
|
|
مسخ شدن ماهي جري جمعى در كوفه خدمت على (ع ) رسيده گفتند: يا اميرالمؤ منين اين ماهى جرى را در بازارها مى فروشند. گفت : پس على (ع ) تبسم كرد و فرمود: برخيزيد تا چيز عجيبى به شما بنمايم ، و درباره وصى (پيغمبر(ص )) خود چيزى جز خير و خوبى نگوييد. برخاستند و همراهش كنار فرات رفتند، و آب دهان در فرات انداخت و و كلماتى فرمود، ناگهان يك ماهى جرى با دهان باز سر از آب بيرون كرد، اميرالمؤ منين (ع ) فرمود: واى بر تو و قومت تو كيستى ؟ گفت : ما اهل قريه اى نزديك دريا بوديم ، كه خدا در كتاب خود مى فرمايد: ((چون ماهيانشان روز شنبه كنار دريا مى آمدند. اعراف /64)) پس خدا ولايت و دوستى تو را بر ما عرضه كرد، و ما نپذيرفتيم ، و مسخمان كرد، و بعضى در خشكى هستيم و بعضى در دريا، اما اهل دريا پس ما جرى هاييم ، و اما اهل خشكى سوسمار و موش صحرايى است ، آن گاه اميرالمؤ منين (ع ) به ما نگاه كرد و فرمود: گفتار او را شنيدند؟ گفتيم : آرى . فرمود: به آن كسى كه محمد را به پيغمبرى برانگيخت اينها مانند زنان شما حيض مى شوند. اثبات الهداة ، ج 4، ص 572 و 573. |
|
+ نوشته شده در
جمعه 23 مرداد1388ساعت 11:35 قبل از ظهر توسط محب کرار |
|
|
گفت و گوي علي (ع ) با افعي على (ع ) بر منبر جامع كوفه بودند، ناگاه مردى براى وضو گرفتن از جا بلند شد. آن شخص از مسجد بيرون رفت به سوى رحبه تا وضو بگيرد، ناگاه مار بزرگى مانع او شد. پس از مقابل آن مار فرار كرد و به خدمت على (ع ) آمد و قضيه را به آن حضرت نقل كرد. على (ع ) بلند شد و تشريف آورد نزديك آن سوراخى كه افعى در آن بود شمشير مبارك را بر در سوراخ گذاشت و فرمود: افعى از اين جا خارج شو. طولى نكشيد كه آن مار بيرون آمد و با آن حضرت صحبت كرد، على (ع ) به آن مار عتاب كرد چرا مانع اين مرد از وضو گرفتن شدى ؟ جواب داد: اين مرد شما را چهارمين خليفه مى داند يعنى شيعه شما نيست . آن گاه اميرالمؤ منين (ع ) به آن مرد فرمود: تو مرا خليفه چهارم مى دانستى ؟ پس آن مرد بر سر خود زد و اسلام خود را كامل نمود . مناقب اهل بيت ، ص 156. |
|
+ نوشته شده در
جمعه 23 مرداد1388ساعت 11:31 قبل از ظهر توسط محب کرار |
|
|
آگاهي از بطن شتر سلمان فارسى روايت كرده كه : روزى خدمت پيغمبر(ص ) بودم يك اعرابى آمد و گفت : اى محمد مرا از آنچه در شكم اين شتر است خبر ده تا بدانم ، آنچه آورده اى حق است ، و به خداى تو ايمان آوردم و از تو پيروى كنم ، پس پيغمبر (ص ) به على (ع ) رو كرد و فرمود: جوابش را بده ، على (ع ) مهار شتر را گرفت و دست بر سينه اش كشيد، سپس دستش را به آسمان بلند كرد و گفت : خدايا! تو را به حق محمد و اهلبيتش ، و به اسم هاى نيكو و موجودات كاملت اين شتر را به زبان آور تا ما را از آنچه در شكم دارد خبر دهد، ناگاه شتر رو به على (ع ) كرد و گفت : يا اميرالمؤ منين ! روزى اين مرد بر پشت من سوار بود و به زيارت پسر عمويش مى رفت و با من مواقعه كرد و من از او آبستنم . اعرابى گفت : واى بر شما اين پيغمبر (ص ) است يا او؟ گفتند: او پيغمبر است و اين وصى و پسر عموى او است . اعرابى گفت : گواهى مى دهم كه معبودى جز خدا نيست ، و تو پيغمبر خدايى ، و از پيغمبر خواست كه از خدا بخواهد، شر چيزى را كه در شكم شتر است برطرف كند، و خدا شر را از او گرداند، و اسلام آن مرد نيكو شد. راوندى فرموده : عادت اين شتر اين است كه از مرد آبستن نمى شود، ولى خداوند اين عادت را در اين جا براى معرفى پيغمبرش ايجاد كرد، با اين كه ممكن است نطفه مرد تا آن وقت به همان هيئت در شكم شتر مانده و هنوز علقه (:خون بسته ) نشده بود، و خدا شتر را به سخن آورد تا صدق سخن پيغمبرش معلوم شود. اثبات الهداة ، ج 4، ص 560 و 561 |
|
+ نوشته شده در
جمعه 23 مرداد1388ساعت 11:24 قبل از ظهر توسط محب کرار |
|
|
خط مشي دوستان علي (عليه السلام )
اصبغ بن نباته گويد: خدمت امير مؤ منان (ع )نشسته بودم و آن حضرت ميان مردم داورى مى كرد كه جماعتى وارد شدند و مرد سياه كت بسته اى هم با آنان بود، گفتند: اى اميرمؤ منان ، اين دزد است . فرمود: اى مرد سياه ، دزدى كرده اى ؟< گفت : آرى اى امير مؤ منان . فرمود: مادر به عزا اگر بار دوم اقرار كنى دستت را مى برم ، گفت : آرى مى دانم اى مولاى من ، فرمود: واى بر تو، بنگر چه مى گويى ، آيا دزدى كرده اى ؟< گفت : آرى اى مولاى من . در اين جا حضرت فرمود: دستش را ببريد كه بريدن دست او واجب گشت . دست راستش را بريدند(۱) و آن را در حالى كه خون از آن مى چكيد به دست چپ گرفت و به راه افتاد. در راه با مردى به نام ابن كواء (كه از خوارج بود) روبرو شد، وى گفت : اى مرد سياه ، چه كسى دستت را بريد؟ گفت : دستم را سرور اوصياء و پيشواى سپيد . . . ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 15 مرداد1388ساعت 1:13 قبل از ظهر توسط محب کرار |
|
|
شفاي مريضان و شفاي فلج مطلب اول: مالك اشتر بر على (ع ) وارد شد و سلام كرد، على (ع ) جوابش را داد و فرمود: ((چه چيز باعث شد كه در اين ساعت به اينجا بيايى ؟)).< گفت : دوستى و عشق تو اى امير مؤ منان !< حضرت فرمود: دَم در، كسى را ديدى ؟< گفت : بلى ، چهار نفر را ديدم . مالك اشتر با على (ع ) به دم در رفتند و در آنجا شخصى نابينا، جذامى ، فلج و شخصى مبتلا به مرض برص بودند.< حضرت فرمود: اينجا چه مى كنيد؟ گفتند: به خاطر مرضى كه داريم آمده ايم . حضرت برگشت و بقچه اى را باز كرد و در آن بسته چرمى را در آورد و از درون آن نيز كاغذى بيرون آورد و براى آنها خواند، همه آنها خواند، همه آنها شفا يافتند و برخاستند و رفتند. بحار: 41 / 195، حديث 7. 223 مطلب دوم: مردى فلج شد و زبانش بند آمد، حضرت على (ع ) امر كرد آتشى روشن كردند، حضرت شبانه در آن وارد شد و پس از مدتى طولانى سرى به دستش بود و بيرون آمد، و فرمود: شيطانى را كه به اين مرد حمله كرده بود كشتم و اين سر اوست ، پس فلج آن مرد بر طرف شد، و زبانش باز شد.اثبات الهداة ج۵ص۱۷ |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 15 مرداد1388ساعت 1:8 قبل از ظهر توسط محب کرار |
|
|
عاقبت ترك بسم الله عبدالله بن يحيى وارد مجلس امير مؤ منان على (ع ) شد و در برابر او تختى بود، حضرت دستور داد كه روى آن بنشيند، ناگهان تخت واژگون شد و او به زمين افتاد و سرش شكست و خون جارى شد.< امير مؤ منان (ع ) دستور داد آب آوردند و خون را شستند، سپس فرمود: نزديك بيا دست مبارك را بر آن گذاشت نخست احساس درد شديدى كرد، و بعد شفا يافت ! سپس فرمود: ((شكر خدايى را كه گناهان شيعيان ما را در دنيا با حوادث ناگوارى كه بر آنها پيش مى آيد مى شويد و پاك مى كند))! ((عبدالله )) عرض كرد: اى امير مؤ منان ! مرا آگاه كرديد، اگر بفرماييد من چه گناهى مرتكب شده ام كه اين حادثه ناگوار برايم پيش آمد تا ديگر تكرار نكنم خوش وقت مى شوم .< فرمود: هنگامى كه نشستى ((بسم الله الرحمن الرحيم )) نگفتى ، مگر نمى دانى رسول خدا(ص ) از ذات پاك پروردگار براى من چنين نقل فرموده : ((هر كار با اهميتى بسم الله در آن گفته نشود، نافرجام و بى عاقبت است )).< عبدالله گفت : فدايت شوم من بعد از اين هرگز آن را ترك نمى كنم .< امام فرمود: ((در اين بهره مند و سعادتمند خواهى شد)) بحارالانوار، ج 73، ص 305 (با تلخيص ). |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 15 مرداد1388ساعت 1:2 قبل از ظهر توسط محب کرار |
|
|
وقوع زلزله شديد درزمان عمر وابابكر ملعون
در زمان ابوبكر و عمر، زلزله شديدى در مدينه رخ داد، به طورى كه عموم مردم ترسيدند. نزد ابوبكر و عمر رفتند، مشاهده كردند آن دو نفر از شدت ترس به شتاب حضور اميرالمؤ منين (ع ) مى روند.< مردم هم به تبعيت آنها حضور آن حضرت رسيدند. اميرالمؤ منين (ع ) از منزل خارج شدند. ابوبكر و عمر و عموم در عقب آن بزرگوار رفتند تا به باروى شهر رسيدند. آن حضرت روى زمين نشست مردم هم اطراف او نشستند. ديوارهاى مدينه مانند گهواره حركت مى كرد اهل مدينه از شدت ترس صداهاى خود را بلند كرده و فرياد مى زدند: يا على به فرياد ما برس ، هرگز چنين زمين لرزه اى نديديم . لب هاى آن حضرت به حركت آمد و با دست به زمين زد و فرمود: اى زمين آرام و قرار بگير. زمين به اذن خدا . . . ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 8 مرداد1388ساعت 0:29 قبل از ظهر توسط محب کرار |
|
|
آشكار شدن توطئه وقتى پيغمبر (ص ) به جانب تبوك رفت ، على (ع ) (در راه ) به او ملحق شد، (و حضرت رسول (ص ) دستور داد كه بازگردد) و چون به جاى خود برگشت ، (منافقان ) براى كشتنش تدبيرى كرده ، دستور دادند در راهش گودالى عميق به قدر پنجاه ذراع حفر كردند، و آن را با نى هاى نازك پوشاندند، و اندكى خاك به قدرى كه نى هاى را بپوشاند روى آن ريختند، و اين گودال در راهى بود كه آن جناب ناچار بود از آن عبور كند، و مى خواستند او با مركبش در آن جا بيفتند، و آن را عميق كرده بودند، و اطرافش زمين سنگلاخى بود، نقشه ريخته بودند كه وقتى او با مركبش در آن چاه رسيد اسبش گردنش را برگرداند و خدا آن را طولانى كرد تا لبانش به گوش او رسيد و گفت : يا اميرالمؤ منين (ع ) اين جا چاهى براى تو كنده شده ، و نقشه مرگ براى تو كشيده شده ، و تو بهتر مى دانى پس از . . . ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 8 مرداد1388ساعت 0:21 قبل از ظهر توسط محب کرار |
|
|
طي الارض نمودن علي (عليه السلام)
ابن هبيره از دورى فرزندان و اشتياق خودش به ديدار آنها با على (ع ) سخن مى گفت ، على (ع ) به او دستور داد كه چشمانش را ببندد، چشمش را هم گذاشت باز كرد ديد در مدينه در خانه خود است ، بر بام خانه رفت و اندكى نشست سپس فرمود: بيا برگرديم ، و چشمش را به هم گذاشت و باز ديد در كوفه است ، و تعجب كرد! اثبات الهداة ، ج 5، ص 61.
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 8 مرداد1388ساعت 0:16 قبل از ظهر توسط محب کرار |
|
|
شهادت جامه يهوديان استدلال على (ع ) در باطل بودن دين يهود اين بود كه به آنها فرمود: همانا ما را (بر اثبات دين خود) دليلى است كه آن معجزه روشن و واضح است ، آن گاه شتران يهود را صدا كرده ، فرمود: اى شتران براى محمد و وصى او شهادت دهيد، پس شتران بر يكديگر سبقت گرفته ، گفتند: راست گفتى ، راست گفتى اى وصى محمد، و اين يهوديان دروغ گفتند. حضرت فرمود: اين يك نوع از شهودند، (آن گاه فرمود:) اى جامه هاى يهود كه بر تن آنهاييد، شهادت دهيد براى محمد و وصيش ، پس همه جامه هاى آنان به زبان آمده گفتند: راست گفتى يا على ، شهادت مى دهيم كه حقا محمد، فرستاده خدا است ، و اين كه تو، يا على (ع ) حقا وصى اويى . اثبات الهداة ، ج 4 ص 450 و 451. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 8 مرداد1388ساعت 0:10 قبل از ظهر توسط محب کرار |
|
|
تكلم امام علي (علیه السلام) با حيوانات منقذين اصبغ اسدى گويد: ((در شب نيمه شعبان در خدمت اميرالمؤ منين (ع ) بودم ، امام سوار شترى شدند و براى كار مهمى به دهى رفتند، در اثناى راه در جايى فرود آمدند و خواستند كه تجديد وضو نمايند، من افسار شتر را داشتم ، يك مرتبه گوش هاى شتر تيز و مضطرب شد كه نتوانستم آن را نگه دارم ؛ امام پرسيد: چه شده است ؟ عرض كردم : شتر چيزى ديده كه اين طور بى تابى مى كند. امام نگاه كرد و فرمود: درنده اى است ؛ ذوالفقار را برداشت و نعره اى زد و چند قدم برداشت ؛ آن درنده شير بود چون صداى امام را شنيد نزديك آمد و مانند گناهكاران ، سر در پيش انداخت ؛ امام دست دراز كرد موى گردن شير را گرفته و فرمود: مگر نمى دانى من اسدالله و ابوالاشبال (پدر بچه شيرها) و حيدرم ، قصد شترم را نمودى ؟ شير به زبان فصيح عرض كرد: يا اميرالمؤ منين (ع )! هفت روز بود كه . . . ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 8 مرداد1388ساعت 0:8 قبل از ظهر توسط محب کرار |
|
|
لطف امیرالمومنین علی (علیه السلام)
اواخر شب بود، على (ع ) همراه فرزندش حسن (ع ) كنار كعبه براى مناجات و عبادت آمدند، ناگاه على (ع ) صداى جانگدازى شنيد، دريافت كه شخص دردمندى با سوز و گداز در كنار كعبه دعا مى كند و با گريه و زارى ، خواسته اش را از خدا مى طلبد. على (ع ) به حسن (ع ) فرمود: نزد اين مناجات كننده برو و ببين كيست او را نزد من بياور.< امام حسن (ع ) نزد او رفت ، ديد جوانى بسيار غمگين با آهى پرسوز و جانكاه مشغول مناجات است ، فرمود: اى جوان ، امير مؤ منان على (ع ) تو را مى خواهد ببيند، دعوتش را اجابت كن . جوان لنگان لنگان با اشتياق وافر به حضور على (ع ) آمد، على (ع ) فرمود: چه حاجت دارى ؟ جوان گفت : حقيقت اين است كه من به پدرم آزار مى رساندم ، و او مرا نفرين . . . ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 7 مرداد1388ساعت 0:6 قبل از ظهر توسط محب کرار |
|
|
گفت و گو با سنگ از ابن عباس روايت كرده كه گفت : با على (ع ) از جنگ صفين بر مى گشتيم لشكر تشنه شد، و در آن زمين آبى نبود، و به على (ع ) از تشنگى شكايت كردند، حضرت شروع به گشتن كرد تا اين كه سنگى را ديد، روى آن ايستاد و فرمود: اى سنگ آب كجاست ؟< عرض كرد: سلام بر تو اى وارث علم نبوت ! آب در زير من است اى وصى محمد، پس صد نفر روى سنگ افتادند و نتوانستند حركتش دهند، و آن جناب روى آن ايستاد و لبهايش را حركت داد و با دستش آن را بلند كرد، و به يك چشم بر هم زدن از جا كنده شد، چشمه آبى در زيرش بود از عسل شيرين تر، و از برف سردتر، خوردند و اسبان و شترانشان جاى خود برگرد، و سنگ شروع به چرخيدن كرد تا روى چشمه افتاد. اثبات الهداة ، ج 4، ص 465 و 466 سلمان گفت : نزد پيغمبر (ص ) نشسته بوديم كه على (ع ) وارد شد حضرت ، سنگريزه اى به او داد، سنگريزه در دست على (ع ) قرار نگرفته بود كه به سخن آمده مى گفت : معبودى جز خدا نيست ، محمد پيغمبر خداست به پروردگارى خدا، نبوت محمد و ولايت على بن ابى طالب (ع ) راضى هستم- اثبات الهداة ، ج 4، ص 495 گفت و گو با ملك موكل آب جابر گفت : با اميرالمؤ منين (ع ) در كنار فرات مى رفتيم كه ناگاه موج عظيمى برخاست و آن جناب را پوشاند به طورى كه از نظر من پنهان شد، سپس از اطراف او عقب رفت و هيچ رطوبتى بر آن جناب نبود، و من از اين جريان ترسناك و متعجب شده ، جريان را از حضرت پرسيدم ، فرمود: آن را ديدى ؟ گفتم : آرى . فرمود: ملك موكل بر آب بيرون آمد و بر من سلام كرد و مرا در آغوش گرفت .اثبات الهداة ، ج 4، ص 496. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 31 تیر1388ساعت 5:44 بعد از ظهر توسط محب کرار |
|
|
تبديل كوه به نقره پيغمبر (ص ) فرمود: اى على ! خدا را به جلال محمد و آل پاكش - كه بعد از محمد تو بزرگ ايشانى - بخوان كه اين كوه ها را به هر چيز كه مى خواهى مبدل كند، پس على (ع ) خدا را خواند و كوه ها مبدل به نقره شد (و به اذن پروردگار به زبان آمده ) گفتند: يا على اى وصى رسول خدا! خداوند به ما دستور داده كه مطيع امر تو باشيم اگر مى خواهى از ما براى پيشبرد كارت انفاق دهى هر زمان كه بخواهى ما حاضريم و تو مى دانى حكم و دستور خود را درباره ما جارى سازى . پس از آن مبدل به مشك و عنبر و ياقوت و ساير چيزهاى قيمتى شده به همين نحو به آن حضرت آمادگى خود را جهت فرمان آن بزرگوار اعلام داشتند. پس از آن رسول خدا (ص ) فرمود: خدا را به محمد و آل پاكش - كه بعد از محمد (ص ) تو بزرگ آنهايى - بخوان كه درخت هاى آن جا را به صورت مردانى مسلح و سنگ ها را به صورت شيران و پلنگ ها و افعى ها در آورد، على (ع ) به همان قسم خدا را خواند، تمامى كوه ها از مردان مسلح و شيران و پلنگ ها و افعى ها پر شده و هر كدام گفتند: يا على اى وصى رسول خدا(ص )، ما را خداوند مسخر فرمان تو قرار داده است . اثبات الهداة ، ج 4 ص 593 |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 31 تیر1388ساعت 5:37 بعد از ظهر توسط محب کرار |
|
|
كشف حجاب از چشم عمر بن خطاب(لعنت الله علیه)
توجه : پيشنهاد مي كنم اين مطلب بادقت مطالعه كنيد چون تابه حال نشنيده ايد ويا ... جابر بن عبدالله انصارى گفت : ما نزد اميرالمؤ منين (ع ) در مسجد رسول خدا(ص ) نشسته بوديم كه عمر بن خطاب وارد شد. هنگامى كه نشست ، رو به جماعت كرد و گفت : همانا ما سرّى (حرف خصوصى ) داريم ، مجلس را خلوت كنيد. خداوند شما را رحمت كند. چهره هاى ما (از سخن او) برافروخته شد و به او گفتيم : رسول خدا (ص ) با ما اين گونه رفتار نمى كرد و در موارد اسرارش به ما اعتماد مى كرد. تو را چه مى شود، از وقتى كه متولى امور مسلمين شده اى ، زير پوشش نقاب رسول خدا (ص ) خودت را پنهان كرده اى ؟گفت : مردم اسرارى دارند كه آشكار نمودن آن در ميان سايرين ممكن نيست . پس ما غضبناك برخاستيم (و به كنارى رفتيم ) و او مدتى طولانى با اميرالمؤ منين (ع ) خلوت كرد. بعد هر دو از جايشان برخاستند و باهم بر منبر رسول خدا (ص ) بالا رفتند. ما گفتيم : الله و اكبر. آيا پسر حنتمه (عمر) از طغيان و گمراهيش برگشته و با اميرالمؤ منين (ع ) بالاى منبر رفته تا خود را خلع . . . ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 21 تیر1388ساعت 5:28 بعد از ظهر توسط محب کرار |
|
|
ابر، مركوب امیرالمومنین علی (علیه السلام)
ميثم تمار گفت : من در خدمت مولايم اميرالمؤ منين (ع ) بودم كه جوانى داخل شد و در وسط جماعت مسلمين نشست . چون على (ع ) از بيان احكام فراغت يافت ، پسر جوان برخاست و گفت : اى ابوتراب من فرستاده اى هستم به جانب تو با رسالتى كه كوه ها را به شدت مى لرزاند، از سوى مردى كه كتاب خدا را از اول تا آخر حفظ كرده است و علم قضاوت ها و احكام را مى داند و او از تو در كلام سخنورتر و براى اين مقام سزاوارتر است .< پس براى جواب آماده شو و با كلام ناروا سخنت را آرايش نده . غضب در چهره اميرالمؤ منين (ع ) آشكار شد و به عمار فرمود: سوار شترت شو و در ميان قبايل كوفه بگرد و بگو دعوت على (ع ) را اجابت كنيد تا حق را از باطل و حلال را از حرام و درست را از نادرست . . . ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 21 تیر1388ساعت 5:7 بعد از ظهر توسط محب کرار |
|
|
ارواح مؤ منين در وادي السلام
اميرالمؤ منين (ع ) از كوفه خارج شد و همين طور مى رفت تا به غريين (۱) رسيد، و از آن جا نيز گذشت ، و ما به دنبال او رفتيم تا به او رسيديم و ديديم كه به پشت به روى زمين دراز كشيد و بدن مباركش روى زمين بود و هيچ زيراندازى نداشت . قنبر عرض كرد: اى اميرالمؤ منين (ع ) اجازه مى دهى من لباسم را براى شما در روى زمين پهن كنم ؟ فرمود: نه آيا اين جا مگر غير از خاك . . .
ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
جمعه 19 تیر1388ساعت 12:16 بعد از ظهر توسط محب کرار |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
این وبلاگ روز سیزده رجب افتتاح گردیده به هدف نشر نمی ازدریای مناقب وفضائل امیرالمومنین علی (علیه السلام) باشد مورد رضای آن امام همام قراربگیرد
به نیت ظهور فرزندش امام زمان (عج) نظريات يادتان نرود محب كرار |
| نوشته های پیشین |
|
آذر 1388 آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 |
|
RSS
|