تبليغاتX
مناقب وفضائل امیرالمومنین

وصایای امیرالمومنین به امام حسن علیه السلام

عقیلی گوید: حسن بن علی بن ابی طالب علیهماالسلام فرمود: چون هنگام وفات پدرم رسید شروع به وصیت نمود، فرمود: این‌ها مطالبی است که علی بن ابی طالب برادر محمد رسول خدا و پسرعمو و وصی و همدم و همراه او بدان، وصیت و سفارش نموده است. و آغاز وصیتم این است که گواهی می‌دهم معبودی جز الله نیست، و محمد فرستاده خدا و برگزیده اوست، خداوند او را با علم خود اختیار کرد، و او را برای اختیار و انتخاب خود برگزید و (گواهی می‌دهم) که خداوند مردگان را از قبرها برانگیزاند، و از مردم در مورد اعمالشان بازخواست می‌کند، و او به آنچه در سینه‌ها نهان است داناست.


ای حسن تو را – که وصی بودن تو به تنهایی کافی است – سفارش می‌کنم بدان چه رسول خدا به من سفارش فرمود: ۱- پسر جان، چون زمانش (تحقق وصیت) فرا رسد در خانه بنشین، و بر خطاهایت گریه کن،( گریه و استغفار و توبه امامان معصوم علیهم‌السلام به منظور وجود گناه در آن بزرگواران نیست. بلکه فلسفه دیگری دارد که مجال ذکرش نیست.) و نباید که دنیا بزرگ‌ترین همّ و فکر تو باشد.۲- پسر جانم تو را به گزاردن نماز در وقت خود، و پرداخت زکات به اهلش در هنگام حلول وقتش، خاموشی در برابر امور تردید‌آمیز و اشتباه برانگیز، و میانه‌روی در عمل، و رعایت عدالت در خشنودی و خشم، و خوش‌رفتاری با همسایگان، و مهمان‌نوازی، و مهربانی به تهی‌دستان و رنج‌دیدگان بی‌بضاعت، و حفظ پیوند با فامیل، و دوستی و هم‌نشینی با فقرا و مساکین، و فروتنی که از برترین عبادات است، و کوتاه داشتن آرزو، و یادآوری مرگ، زهد و بی‌رغبتی به دنیا، سفارش می‌کنم که همانا تو . . .


ادامه مطلب ... مورخه :سه شنبه 30 آذر1389 | 0:54 قبل از ظهر | ساعت:لینک ثابت | موضوع: |

نوزاد عجيب


 
از سعيد بن جبير نقل شده که زني را آوردند نزد عمر بن‏خطاب که فرزندي زائيده بود که از نصف بالا داراي دو بدن و دو شکم و دو سر و چهار دست و دو عورت بود و در نيمه پائين داراي دو ران و دو ساق و دو پامثل ساير مردم بود، پس زن از شوهرش مطالبه ميراث آن نوزاد را ميکرد و آنمرد پدر اين آفريده عجيب بود، پس عمر اصحاب رسول خدا صلي الله عليه و آله را خواست و درباره آن با ايشان مشورت کرد، پس چيزي در پاسخ او نگفتند.

پس علي بن ابيطالب عليه السلام را طلبيد:

پس علي عليه السلام فرمود: بدرستيکه اين امريستکه برايش خبر و آزمايش است، اين زن را حبس کن و فرزندش را هم حبس کن و براي او کسي را بگمار که آنها را خدمت کند و مخارج آنها را هم بطورمعروف و متعارف بده، پس عمر بفرموده‏علي عليه السلام عمل کرد پس آنزن مردو آن طفل عجيب بزرگ شد و مطالبه ميراث کرد، پس علي عليه السلام فرمان داد باينکه خدمت گذار خواجه اي‏براي او قرار داده شود که عورتين او را خدمت کند و متصدي شود از او آنچه مادران متصدي ميشوند از چيزهائيکه حلال نيست براي کسي جز خادم‏سپس يکي از بدنها خواستار ازدواج شد، پس عمر فرستاد خدمت علي عليه السلام، پس گفت: اي ابو الحسن چه ميبيني درامر اين دو بدن اگر يکي از آن چيزيرا که ميل کرد که ديگري مخالف با آن بود و

اگر ديگري طلب کرد حالتي را که آن که پهلوي اوست ضد آنرا خواست حتي آنکه در اين ساعت يکي از آنها جماع وآميزش خواسته است.

پس علي عليه السلام فرمود: الله اکبر، بدرستيکه خدا صابرتر و کريم تر است از اينکه ببيند بنده اش برادرش را که با اهلش اميزش و جماع ميکند، و لکن او را سه روز بتاخير بياندازيد که خداوند بزودي حکمي را جاري ميفرمايد درباره او که طلب نکند در نزد مردن.

پس بعد از سه روز مرد پس عمر اصحاب رسول خدا صلي الله عليه‏و آله را جمع کرد و مشاورت کرد با ايشان درباره او، بعضي گفتند قطع کن‏او را تا زنده از مرده جدا شود و کفن‏کن و دفن نما.

پس عمر گفت: اينکه شما اشاره کرديد هر آينه عجيب است که‏ما زنده را براي حال مرده اي بکشيم وبدن زنده فرياد و ناله کرد و گفت الله خدا براي ما کافيست مرا ميکشيد و حال آنکه من شهادت ميدهم باينکه لااله الا الله و ان محمدا رسول الله صلي الله عليه و آله و قران ميخوانم.

پس فرستاد بسوي علي عليه السلام و گفت: اي ابو الحسن شما حکم فرما بين اين دو بدن، پس علي عليه السلام فرمود: امر در آن واضح تر و آسان ترو ساده تر است از اين، حکم اينست، که او را غسل دهيد و کفن نمائيد و اورا با پسر مادرش واگذاريد که او را خدمت کند هر گاه راه ميرود پس برادرش او را کمک نمايد پس هر گاه سه روز گذشت‏بدن مرده خشک ميشود پس آنرا جدا کنيددر حال خشکيدن و موضع آنکه زنده است دردناک نميشود پس من بتحقيق ميدانم که خدا بدن زنده را بعد از آن بيش ازسه روز باقي نميگذارد زيرا متاذي ميشود ببوي عفوني و گند و مرده او پس‏اين کار را کردند پس ديگري سه روز زنده بود و بعد مرد پس عمر گفت: اي پسر ابيطالب همواره تو برطرف کننده هر شبهه و آشکار کننده هر حکمي هستي
.

(کنز العمال ج 3 ص 179)

مورخه :چهارشنبه 10 آذر1389 | 7:41 بعد از ظهر | ساعت:لینک ثابت | موضوع: |

عاقبت لواط کار

عاقبت لواط کار

غلامى را نزد عمر آوردند، غلام ، مولاى خود را كشته بود، عمر دستور داد او را بكشند. اميرالمومنين عليه السلام از قضيه خبردار گرديده غلام را به حضور طلبيد و به او فرمود: آيا مولايت را كشته اى ؟
غلام : آرى .
اميرالمومنين عليه السلام : چرا؟
غلام : با من عمل خلاف نمود.
على عليه السلام از اولياى مقتول پرسيد؛ آيا كشته خود را به خاك سپرده ايد؟
گفتند: آرى .
فرمود: چه وقت ؟
گفتند: همين الان .
حضرت امير به عمر رو كرده و فرمود: غلام را بازداشت كن و او را عقوبت نده و به اولياى مقتول بگو پس از سه روز ديگر بيايند.
چون پس از سه روزه آمدند، على عليه السلام دست عمر را گرفت و به اتفاق اولياى مقتول به جانب گورستان رهسپار شدند، و چون به قبر آن مرد رسيدند، آن حضرت به اولياى مقتول فرمود: اين قبر كشته شماست ؟ گفتند: آرى .
فرمود: آن را حفر كنيد! آن را حفر كردند تا به لحد رسيدند آنگاه به آنان فرمود: ميت خود را بيرون بياوريد، آنها هر چه نگاه كردند جز كفن ميت چيزى نديدند. جريان را به آن حضرت عرضه داشتند.
اميرالمومنين عليه السلام دوبار تكبير گفت و فرمود: به خدا سوگند نه من دروغگو هستم و نه كسى كه به من خبر داده است ، شنيدم از رسول خدا صلى الله عليه و آله كه فرمود: هر كس از امتم كه كردار قوم لوط را مرتكب شود، پس از مردن سه روز بيشتر در قبر نمى ماند و زمين او را به قوم لوط كه به عذاب الهى هلاك شدند مى رساند، و در روز قيامت با آنان محشور مى گردد
.

(مناقب ، ج 1، ص 495)

مورخه :چهارشنبه 12 آبان1389 | 5:17 بعد از ظهر | ساعت:لینک ثابت | موضوع: |

عمرملعون  : اگر على-ع- نبود من هلاک شده بودم

در زمان خلافت عمر، جوانى به نزد او آمد و از مادرش شکایت کرد. و ناله سر مى داد که :- خدایا! بین من و مادرم حکم کن .عمر از او پرسید:- مگر مادرت چه کرده است ؟ چرا درباره او شکایت مى کنى ؟جوان پاسخ داد: مادرم نه ماه مرا در شکم خود پرورده و دو سال تمام نیز شیر داده . اکنون که بزرگ شده ام و خوب و بد را تشخیص مى دهم ، مرا طرد کرده و مى گوید: تو فرزند من نیستى ! حال آنکه او مادر من و من فرزند او هستم .عمر دستور داد زن را بیاورند. زن که فهمید علت اظهارش چیست ، به همراه چهار برادرش و نیز چهل شاهد در محکمه حاضر شد.

عمر از جوان خواست تا ادعایش را مطرح نماید.جوان گفته هاى خود را تکرار کرد و قسم یاد کرد که این زن مادر من است . عمر به زن گفت :- شما در جواب چه مى گویید؟زن پاسخ داد: خدا را شاهد مى گیرم و به پیغمبر سوگند یاد مى کنم که این پسر را نمى شناسم . او با چنین ادعاى مى خواهد مرا در بین قبیله و خویشاوندانم بى آبرو سازد. من زنى از خاندان قریشم و تا . . .


ادامه مطلب ... مورخه :پنجشنبه 8 مهر1389 | 1:37 بعد از ظهر | ساعت:لینک ثابت | موضوع: |

ديوار به سبب امیرالمومنین طلا مى شود

ديوار به سبب امیرالمومنین طلا مى شود

نقل است از رياحى در بصره كه روزى حضرت امير(ع ) وارد منزل شدند در حالى كه گرسنه بودند و حضرت فاطمه (س ) نيز اظهار داشتند كه طعامى در منزل موجود نيست .

پس حضرت عباى خود را نزد يهودى كه در همسايگى آنها منزل داشت گرو گذاشته و مقدارى جو گرفتند. چون اميرالمؤ منين (ع ) به راه افتادند رو به منزل خود، يهودى حضرت را صدا زد و گفت : قسم مى دهم شما را صبر كنى تا از شما مسئله اى بپرسم .
سپس گفت : پسر عموى شما (يعنى پيغمبر اسلام (ص ) ) گمان مى كند اينكه او حبيب خدا و اشرف انبياء است چرا سؤ ال نمى كند از خداى تعالى كه شما را بضاعتى بدهد از اين فقر و فاقه كه در آن هستى نجات يابيد؟
چون كلام يهودى به آن جا رسيد على (ع ) سر مبارك به زير انداخت و تاءمل فرمود، بعدا سر بلند كرد و فرمود: اى برادر يهودى به خدا قسم از براى خداوند بندگانى است كه اگر از خدا تقاضا كنند كه اين ديوار را براى آنها طلا كند البته خواهد كرد، ناگاه ديوار به تلاءلو درآمد و مى درخشيد و طلاى خالص شد.
در اين هنگام على (ع ) اشاره كرد به ديوار و فرمود: قصد نداشتم تو را، خواستم مثلى زده باشم .
چون مرد يهودى اين بزرگى و بزرگوارى را از مولاى متقيان اميرالمؤ منين (ع ) مشاهده نمود نور اسلام در قلب او تابيد و مسلمان شد

مورخه :سه شنبه 26 مرداد1389 | 5:18 بعد از ظهر | ساعت:لینک ثابت | موضوع: |

مسخ شدن به دست  امیرالمومنین علی.علیه السلام

از عمار ياسر نقل است كه گفت ، در مقابل على (ع ) بودم ناگاه بر آن حضرت مردى وارد شد و گفت : يا اءميرالمؤ منين من پناهنده هستم به شما و شكايت دارم از مصيبتى كه بر من وارد شده و مرا مريض كرده است . آن حضرت فرمود: قصه تو چيست ؟
عرض كرد: فلان شخص زن مرا گرفته و تفرقه انداخته است ، بين من و زوجه من جدايى انداخته است حال آنكه من شيعه شما هستم .
آن حضرت فرمان داد كه آن فاسق فاجر را نزد من بياور.

آن مرد شاكى به طلب آن مرد فاسق روانه شد او را در بازار بنى الحاضر ملاقات كرد و به او گفت : اميرالمؤ منين تو را مى خواهد و او را به حضور آن حضرت آورد. عمار ياسر مى گويد: ديدم به دست على (ع ) چوب دستى ، وقتى مرد خيانتكار مقابل على (ع ) قرار گرفت ، آن حضرت فرمود: يا لعين بن العين الزنيم آيا ندانسته اى كه من آگاه هستم به چشم خيانتكار و چيزهائى كه . .

ادامه مطلب ... مورخه :سه شنبه 5 مرداد1389 | 2:39 بعد از ظهر | ساعت:لینک ثابت | موضوع: |

پيشگويي ولادت حضرت علي .ع

پيشگويي ولادت حضرت علي .(عليه السلام)


در زمان حضرت ابوطالب (عليه السلام) راهبي زندگي مي کرد بنام مثرم بن دعيت بن شيتقام.
اين مرد در عبادت معروف بود و صد و نود سال خداوند را عبادت کرده بود و هرگز حاجتي از خداوند نخواسته بود.
تا اينکه از خدا خواست، خداوندا! يکي از اولياء خود را به من نشان ده؛ خداوند حضرت ابوطالب را نزد او فرستاد تا چشم مثرم به حضرت افتاد از جا برخاست و سر او را بوسيد و او را در مقابل خود نشانيد و گفت: خدا تو را رحمت کند، تو کيستي؟
حضرت فرمود: مردي از منطقه تهامه.
پرسيد از کدام طايفه عبدمناف؟ فرمود: از بني هاشم.
راهب بار ديگر برخاست و سر حضرت ابوطالب (عليه السلام) را بوسيد و گفت: خدا را شکر که خواسته مرا اعطا کرد و مرا نميراند تا ولي خود را به من نشان داد.
سپس گفت: تو را بشارت باد! خداوند به من الهام نموده که آن مژده اي به توست.حضرت ابوطالب (عليه السلام) پرسيد آن بشارت چيست؟ گفت: فرزندي از صلب تو بوجود مي آيد که ولي الله است.
اوست ولي خدا و امام متقين و وصي رسول رب العالمين.
اگر آن فرزند را ملاقات کردي از من به او سلام برسان و از من به او بگو: مثرم به تو سلام مي گويد: و شهادت مي دهد که خدايي جز الله نيست، يگانه است و شريکي ندارد و محمد بنده و فرستاده خداست و تو جانشين بر حق او هستي نبوت با محمد و وصايت با تو کامل مي شود.
در اينجا حضرت ابوطالب (عليه السلام) گريه کرد و فرمود: نام اين فرزند چيست؟او گفت: نامش علي است
دوم:روزي حضرت فاطمه بنت اسد مادر علي (عليه السلام) با عده اي از زنان قريش نشسته بود در اين حال پيامبر (صلي الله عليه و آله و سلم) با چهره نوراني خود ظاهر شدند در حالي که يکي از کاهنان پشت سر آن حضرت مي آمد و آن حضرت را زير نظر داشت و به دقت او را نگاه مي کرد.
وقتي پيامبر (صلي الله عليه و آله و سلم) نزد آن زنان رسيدند کاهن از آنان درباره حضرت پرسيد. آنان گفتند: اين محمد است، صاحب شرف عظيم و فضيلت شامخ، کاهن آنچه از منزلت حضرت مي دانست به آنان گفت، و درباره آينده آن حضرت و پيامبريش و مقام بلندي که به آن دست خواهد يافت به آنان بشارت داد سپس اضافه کرد:
«در بين شما آن بانويي که پيامبر را در کودکي پرستاري کرده است بزودي همين پيامبر فرزند اين زن را پرستاري مي کندکه هر دو از يک ريشه اند. او را به اسرار و صحبت خود مخصوص مي گرداند و يگانگي و برادري خود را با او قرار مي دهد.
فاطمه بنت اسد به کاهن گفت: منم آنکه از او نگهداري کرده ام. من همسر عموي او هستم که به آينده او اميد دارد و منتظر است، کاهن گفت:
اگر راست مي گويي بزودي پسري عالم، و مطيع پروردگار و عالي مقام به دنيا مي آوري که نام او سه حرف است.
او در همه امورش پيرو اين پيامبر است و در همه امور کوچک و بزرگ او را ياري مي کند پريشاني ها را از او مي زدايد... او و پسر تو که جانشين اوست پيامبر را بعد از رحلتش در حجره اش دفن مي کند
فاطمه بنت اسد مي گويد: آن روز درباره سخن آن کاهن فکر کردم و شب همان طور در خواب چنين ديدم: که کوههاي شام به حرکت درآمده و پيش مي آمدند در حالي که پوششي از آهن بر روي آنها بود، و از داخل آنها صداي وحشتناکي برمي خاست.کوههاي مکه نيز به حرکت درآمده و به استقبال آنها رفتند و با همان صداي وحشتناک جوابشان را دادند. منظره وحشت آوري بود و آن کوهها مانند شتر رم کرده و در هيجان بودند. کوه ابوقبيس مانند اسب به حرکت درآمده بود و قطعات آن از راست و چپش مي افتاد و مردم آنها را جمع مي کردند.
من نيز همراه مردم به جمع کردن پرداختم و چهار شمشير و يک کلاه خود آهنين طلاکوب شده برداشتم همينکه وارد مکه شدم يکي از آن شمشيرها در آب افتاد و به قعر آن رسيد و سپس به آسمان بالا رفت دومي آن هم مستقيم به آسمان رفت و سومي به زمين افتاد و شکست و چهارمي از غلاف بيرون کشيده و در دست من ماند.
من آن را بدست گرفته و مي چرخاندم که ناگاه آن شمشير به بچه شيري تبديل شد و سپس به شير مهيبي مبدل گرديد و از دست من خارج شد و به سوي کوهها به راه افتاد و همچنان پستي و بلندي هاي آن را در مي نورديد. در آن حال مردم از او مي ترسيدند و از او حذر مي کردند، که ناگهان محمد (صلي الله عليه و آله و سلم) آمد و دست در گردن او انداخت و مانند آهوي مهربان با او همراه شد.
آنگاه من از خواب بيدار شدم در حالي که مرا لرزه گرفته بود و به وحشت افتاده بودم در پي تعبيرکنندگان خواب خود رفتم تا آنکه يکي از آنها خواب مرا، به من خبر داد او در تعبير چنين گفت: تو چهار فرزند پسر و بعد از آنها دختري بدنيا مي آوري يکي از پسران تو غرق مي شود و ديگري در جنگ کشته مي شود و آن ديگر مي ميرد و نسل او باقي مي ماند ولي چهارمي آنها امام مردم مي شود او صاحب شمشير و حقيقت است او صاحب فضيلت و مقام والا است او پيامبر مبعوث شده را به بهترين وجهي اطاعت مي کند.
فاطمه بنت اسد مي گويد: اين رويا همچنان در ذهن من بود تا خداوند سه پسر به من عطا کرد: عقيل و طالب و جعفر سپس به علي (عليه السلام) حامله شدم.
در آن ماهي که علي (عليه السلام) را به دنيا آوردم در خواب ديدم عمودي از آهن از وسط سر من جدا شد و در هوا به حرکت درآمد تا به آسمان رسيد و سپس به سوي من بازگشت در خواب پرسيدم: اين چيست؟ به من گفته شد:
«اين قاتل اهل کفر و صاحب پيمان پيروزي است. حمله او شديد است و از ترس او به وحشت درمي آيند
او کمک پروردگار براي پيامبرش و تأييد او بر عليه دشمنش مي باشد»

مورخه :شنبه 5 تیر1389 | 12:26 بعد از ظهر | ساعت:لینک ثابت | موضوع: |

انتقام علوي

انتقام علوي

عالم زاهد و محب صادق مرحوم حاج شيخ محمد شفيع محسنى جمى اعلى الله مقامه - كه قريب دو ماه است به دار باقى رحلت فرموده ، نقل نمود در ((كنكان )) يك نفر فقير در خانه ها مدح حضرت اميرالمؤ منين (ع ) مى خوانده و مردم به او احسان مى كردند، تصادفا به خانه قاضى سنى ناصبى مى رسد و مدح زيادى مى خواند، قاضى سخت ناراحت مى شود در را باز مى كند و مى گويد: چقدر اسم على را مى برى ، چيزى به تو نمى دهم ، مگر اين كه مدح عمر كنى ! آن وقت من به تو احسان مى كنم ، فقير مى گويد: اگر در راه عمر چيزى به من بدهى از زهر مار بدتر است و نمى گيرم .

قاضى عصبانى مى شود و فقير را به سختى مى زند، زن قاضى واسطه مى شود و به قاضى مى گويد: دست از او بردار؛ زيرا اگر كشته شود تو را خواهند كشت ، بالاخره قاضى را داخل خانه مى آورد و از فقير كاملا دلجوئى مى كند كه فسادى واقع نشود.

قاضى به اتاقش مى رود، پس از لحظه اى زن صداى ناله عجيبى از او مى شنود، وقتى كه مى آيد مى بيند، قاضى  .  .  .


ادامه مطلب ... مورخه :دوشنبه 10 خرداد1389 | 10:26 قبل از ظهر | ساعت:لینک ثابت | موضوع: |

ملاقات راهب در راه صفين

ملاقات راهب در راه صفين

ابان از سليم نقل مى كند كه گفت : با اميرالمؤ منين (ع ) از صفين مى آمديم ، لشكر نزديك صومعه يك راهب پياده شدند.

 از صومعه پيرمرد سالخورده زيبا و خوش رو و خوش سيما و خوش چهره اى بيرون آمد در حالى كه كتابى در دستش بود. نزد اميرالمؤ منين (ع ) كه رسيد(63) با عنوان خلافت بر آن حضرت سلام كرد. (گفت : السلام عليك يا خليفه رسول الله (ص ) ).

 حضرت فرمود: مرحبا اى برادرم شمعون فرزند حمون ، حالت چطور است ؟ خدا تو را رحمت كند.

 او پاسخ داد: خوب است اى اميرالمؤ منين (ع ) و اى آقاى مسلمين و اى وصى رسول رب العالمين .

 من از نسل مردى از حواريين برادرت عيسى بن مريم هستم . من از نسل شمعون بن يوحنا وصى حضرت عيسى بن مريم هستم كه از بهترين دوازده نفر حواريين آن حضرت و محبوب ترين آنان نزد او و مقدم آنها در پيشگاه او بود و عيسى بن مريم به او وصيت كرد و كتابها و علم و حكمتش را به او سپرد. و خاندانش همچنان بر دين او ثابت ماندند و به آيين او پايدار بودند و كافر نشدند و تبديل و تغييرى ندادند

 اسرار آل محمد، ص 366 و 367

مورخه :یکشنبه 5 اردیبهشت1389 | 6:30 قبل از ظهر | ساعت:لینک ثابت | موضوع: |

حيله گر درمانده

حيله گر درمانده

 در زمان خلافت عمر دو نفر حيله گر نقشه کشيدند تا با نيرنگ مال زني را از چنگش در آورند آنها با هم مالي را نزد آن زن بردند و گفتند: اين مال نزد شما به عنوان امانت باشد هر گاه هر دو نفر ما با هم آمديم اين امانت را به ما مي دهي و اگر تنها آمديم اين مال را به هيچکدام از ما نمي دهي.

زن قبول کرد پس از چندي يکي از آن دو مرد نزد زن آمد و گفت: مال امانتي ما را بده. زن گفت: نمي دهم مگر اينکه رفيق تو . . .


ادامه مطلب ... مورخه :شنبه 14 فروردین1389 | 11:39 قبل از ظهر | ساعت:لینک ثابت | موضوع: |

لولا علي لهلک عمر

لولا علي(علیه السلام) لهلک عمر

مردي که متأهل بود در زمان خلافت عمر با زني بر خلاف شرع هم خواب شد و بعد دستگير شد او را نزد عمر آوردند عمر به منبر خلافت نشسته بود و گفت: اين مرد چون زن داشته پس زاني محصن است. پس بايد سنگسارش کرد. سپس مرد را گرفته جهت اجراي حکم خليفه به سمت صحرا مي بردند. علي (عليه السلام) از راه رسيد و پس از بررسي فرمود: از آنجايي که زن اين مرد در مدينه حضور نداشته او را نمي توان محصن ناميد (زن دار ناميد) بنابراين حد شرعي او سنگسار نيست. بلکه مجازات او صرفا يک صد تازيانه شلاق مي باشد آن مرد در سايه ي علم و فکر علي (عليه السلام) از مرگ حتمي نجات يافت.

زني حامله زنا کرده بود به فتواي عمر که خليفه ي وقت بود از مسجد او را بيرون بردند تا سنگسارش کنند. علي (عليه السلام) وقتي قضيه را بررسي کرد فرمود: اي عمر درست

است که اين زن زنا کرده و حد شرعي او رجم است ولي آيا مي داني آن طفل که در رحم اين زن پنهان است گناهي نکرده شما اين زن را مي توانيد بکشيد ولي جنين معصومش به چه جرمي بايد رجم و سنگسار شود عمر با دست پاچگي گفت: يا اباالحسن چاره ي کار چيست؟ حضرت فرمود: صبر کنيد تا دوران حمل و بارداري او به پايان رسد و بچه بدنيا بيايد و پرستارش مشخص شود آنوقت مادرش را به سزاي کردارش برسانيد. آنگاه عمر گفت: تا آن زن را تا پايان حمل از مجازات معاف بدارند دست بر قضا آن زن هنگام وضع حمل مرد وقتي عمر مطلع شد بي اختيار گفت: لولا علي لهلک عمر

مورخه :پنجشنبه 20 اسفند1388 | 6:48 قبل از ظهر | ساعت:لینک ثابت | موضوع: |

گذرامیرالمومنین علي (ع ) از كربلا

گذرامیرالمومنین علي (ع ) از كربلا

امام سجاد مى فرمايد: على (ع ) از كربلا عبور مى كرد، در حالى كه چشمانش ‍ پر از اشك شده بود، فرمود: اين جا محل زانو زدن شتران آن ها است . و اين جا محل انداختن بارهاى آن ها است . و در اين جا خون آن ها ريخته مى شود، خوشا به حال خاكى كه در آن خون دوستان ، ريخته مى شود!

 امام باقر(ع ) مى فرمايد: على (ع ) با مردم مى رفت تا به يك يا دو ميلى كربلا رسيدند، حضرت جلوتر از مردم رفت و جايى را طواف كرد كه به آن ((مقذفان )) مى گفتند. فرمود: ((در اينجا دويست پيامبر و دويست سبط پيامبر كشته شده است و همه آنها شهيد بودند. و اين جا مركب ها را مى خوابانند و اينجا شهدا به خاك مى افتند كه هيچ كس قبل از آنها مثل ايشان نبوده و در آينده نيز هيچ كس نمى تواند مانند آن ها باشد.)).

 بحار: 41/295، حديث 18.

مورخه :پنجشنبه 24 دی1388 | 1:9 قبل از ظهر | ساعت:لینک ثابت | موضوع: |

گريه علي امیر المومنین(ع) در نينوا

گريه علي امیر المومنین(علیه السلام) در نينوا

ابن عباس گويد: در سفر صفين خدمت اميرالمؤ منين على (ع ) بودم چون به نينوا در كنار فرات رسيد به آواز فرياد زد: اى پسر اين جا را مى شناسى ؟

 گفتم : يا اميرالمؤ منين نه .

 فرمود: اگر مانند من اين جا را مى شناختى از آن نمى گذشتى تا چون من گريه كنى و چندان گريست كه ريشش خيس شد و اشك بر سينه اش روان شد و با هم گريه كرديم و مى فرمود: واى واى مرا چه كار با آل ابوسفيان ، چه كار با آل حرب شيطان و اولياى كفر صبر كن اى ابا عبدالله كه پدرت مى بيند آنچه را تو مى بينى از آنها. سپس آبى خواست و وضوى نماز گرفت و تا خدا خواست نماز كرد. سپس سخن خود را باز گفت و بعد از نماز و گفتارش ‍ چرتى زد و بيدار شد و گفت : يابن عباس . گفتم : من حاضرم .

 فرمود: خوابى كه اكنون ديدم برايت مى گويم . گفتم : خواب ديدى خير است انشاءالله .

 گفت : در خواب ديدم گويا مردانى فرود آمدند از آسمان با پرچم هاى سفيد و شمشيرهاى درخشان به كمر و گرد اين زمين خطى كشيدند و ديدم گويا اين نخل ها شاخه هاى خود را با خون تازه به زمين زدند و ديدم گويا حسين فرزندم و جگر گوشه ام در آن غرق است و فرياد مى زند و كسى به داداش ‍ نمى رسد و آن مردان آسمانى مى گويند صبر كنيد اى آل رسول شما به دست بدترين مردم كشته مى شويد و اين بهشت است اى حسين كه مشتاق تو است و سپس مرا تسليت گويند و گويند اى ابوالحسن مژده گير كه  . . .


ادامه مطلب ... مورخه :پنجشنبه 26 آذر1388 | 0:54 قبل از ظهر | ساعت:لینک ثابت | موضوع: |

ابر، مركوب علي (علیه السلام)

ابر، مركوب علي (علیه السلام)


ميثم تمار گفت : من در خدمت مولايم اميرالمؤ منين (ع ) بودم كه جوانى داخل شد و در وسط جماعت مسلمين نشست .

 چون على (ع ) از بيان احكام فراغت يافت ، پسر جوان برخاست و گفت : اى ابوتراب من فرستاده اى هستم به جانب تو با رسالتى كه كوه ها را به شدت مى لرزاند، از سوى مردى كه كتاب خدا را از اول تا آخر حفظ كرده است و علم قضاوت ها و احكام را مى داند و او از تو در كلام سخنورتر و براى اين مقام سزاوارتر است .

 پس براى جواب آماده شو و با كلام ناروا سخنت را آرايش نده . غضب در چهره اميرالمؤ منين (ع ) آشكار شد و به عمار فرمود: سوار شترت شو و در ميان قبايل كوفه بگرد و بگو دعوت على (ع ) را اجابت كنيد تا حق را از باطل و حلال را از حرام و درست را از نادرست بشناسيد.

 عمار بر شتر سوار شد. طولى نكشيد كه سيل ...


ادامه مطلب ... مورخه :یکشنبه 15 آذر1388 | 1:4 قبل از ظهر | ساعت:لینک ثابت | موضوع: |

نفرين بنده صالح

نفرين بنده صالح


يكى از جنگهاى خانمانسوز كه بين مسلمانان رخ داد، جنگ جمل بود، باعث اين جنگ تحميلى طلحه و زبير (دو نفر از سران اسلام ) و عايشه بودند، و بهانه آنها مطالبه خون عثمان بود، با اين كه خودشان جزء تحريك كنندگان قتل عثمان بودند.

 اين جنگ در سال 36 هجرى در بصره واقع شد كه منجر به شهادت پنج هزار نفر از سپاه على (ع ) و سيزده هزار نفر از سپاه عايشه گرديد.

 طلحه و زبير از كسانى بودند كه پس از قتل عثمان ، در پيشاپيش جمعيت به حضور على (ع ) آمده و با آن حضرت بيعت كردند، ولى هنوز چند ماه نگذشته بود كه ديدند نمى توانند با وجود امارت على (ع ) دنياى خود را آباد سازند، از اين رو بيعت خود را شكستند و جلودار ناكثين (بيعت شكنان ) شدند.

 حضرت على (ع ) از اين دو نفر، دلى پر رنج داشت ، چرا كه ضربه اى كه از ناحيه اين دو نفر (كه نفوذ كاذب در ميان مسلمانان داشتند) در آن زمان به اسلام مى خورد جبران ناپذير بود، آن حضرت دست به دعا برداشت و در مورد اين دو نفر نفرين كرد و عرض كرد: ((خدايا طلحه را مهلت نده و به عذابت بگير، و شر زبير را آن گونه كه مى خواهى از سر من كوتاه كن )).

 اينك ببينيد چگونه طلحه و زبير كشته شدند:در جنگ جمل هنگامى كه . . .


ادامه مطلب ... مورخه :دوشنبه 25 آبان1388 | 10:14 قبل از ظهر | ساعت:لینک ثابت | موضوع: |

سزاي كتمان كنندگان حق

سزاي كتمان كنندگان حق

جابر بن عبدالله انصارى مى گويد: امام على (ع ) براى ما كه جمعيت بسيارى بوديم ، سخنرانى كرد، پس از حمد و ثنا فرمود: در پيشاپيش جمعيت چهار نفر از اصحاب محمد (ص ) در اين جا هستند كه عبارتند از: 1- انس ابن مالك 2- براء بن عازب انصارى 3- اشعث بن قيس 4- خالد بن يزيد بجلّى .

 سپس رو به يك يك اين چهار نفر كرد، نخست از انس بن مالك پرسيد: ((اى انس ! اگر تو شنيده اى كه رسول خدا(ص ) در حق من فرمود: من كنت مولاه فهذا على مولاه (كسى كه من مولا و رهبر او هستم ، بداند كه على (ع ) مولا و رهبر او است ) ولى امروز گواهى به رهبرى من ندهى ، خداوند تو را به بيمارى برص (پيسى ) مبتلا مى كند كه لكه هاى سفيد آن ، سر و صورت را فرا مى گيرد و عمامه ات آن را نمى پوشاند.

 سپس به اشعث رو كرد و فرمود: اما تو اى اشعث ! اگر شنيده اى كه پيامبر(ص ) در حق من چنين گفت ، ولى اكنون گواهى ندهى آخر عمر، از  . .  .


ادامه مطلب ... مورخه :شنبه 16 آبان1388 | 10:18 قبل از ظهر | ساعت:لینک ثابت | موضوع: |

دوستي با اميرالمؤ منين (ع ) سيد حميرى

دوستي با اميرالمؤ منين (عليه السلام ) سيد حميرى

سيد اسماعيل حميرى (عليه الرحمه ) مداح اهل بيت (ع ) در سال 173 هجرى وفات نمود و در هر يك از فضايل على (ع ) قصيده اى انشاد فرموده است و در مجلسى قرار نمى گرفت مگر اين كه فضيلتى از فضايل آل محمد(ص ) بايد ذكر شود.

در حال وفاتش كرامت عظيمه اى براى آن بزرگوار پيش آمد كه در كتب شيعه و سنى ذكر شده چنانچه در جلد سوم الغدير، كتابى الاغانى و مناقب سروى و كشف الغمه و امالى شيخ و بشارة المصطفى و رجال كشى نقل فرموده و خلاصه آن اين است : در حال وفات سيد، جماعتى از همسايگانش ، كه مخالف مذهب شيعه بودند، نزدش حاضر شدند. سيد خوش منظر بود؛ در آن حال اظهار حسرت زيادى مى كرد، ناگاه در ...

 


ادامه مطلب ... مورخه :شنبه 2 آبان1388 | 0:7 قبل از ظهر | ساعت:لینک ثابت | موضوع: |

سليمان بني هاشم

سليمان بني هاشم

از سيد رضى منقول است كه در كتاب مناقب الفاخره از عمار ياسر روايت نموده است كه : من و اميرالمؤ منين (ع ) در مسجد جامع كوفه بوديم و شخص ديگرى نبود در آن جا ناگاه ديدم اميرالمؤ منين (ع ) مى فرمايد: تصديق كن او را تصديق كن او را.

 پس متوجه شدم به طرف راست و چپ ، احدى را نديدم تعجب كردم .

 آنگاه على (ع ) فرمود: اى عمار با خود مى گويى كه على با چه كس تكلم مى كند؟ عرض كردم : بلى مطلب اين است .

 آنگاه فرمود: سرت را بلند كن چون سر خود را بلند كردم مشاهده كردم دو عدد كبوتر با هم حرف مى زنند فرمود: اى عمار مى دانى چه مى گويند؟ عرض كردم : نه يا اميرالمؤ منين .< فرمود: آن كبوتر ماده به كبوتر مى گويد: آيا زن ديگرى اختيار نموده اى و مرا ترك گفته اى ؟ آن كبوتر نر قسم مى خورد كه چنين كارى نكرده ام 

 پس آن پرنده ماده مى گويد: من تو را تصديق نمى كنم . پس كبوتر نر گفت : قسم به حق اين شخص كه در مقابل ماست من زن ديگرى نگرفتم . خواست آن ماده او را تكذيب كند، گفتم : تصديق كن او را، تصديق كن او را.

 عمار گفت : عرض كردم : يا اميرالمؤ منين من نمى دانستم كه احدى غيراز سليمان بن داود زبان منطق پرندگان را بداند.

آن جناب فرمود: اى عمار البته سليمان بن داود سؤ ال كرد خدا را به احترام ما اهل بيت تا اين كه دانست منطق طير را و در روايت ديگر حضرت صادق (ع ) فرمود: كه على (ع ) فرموده است : ما مى دانيم زبان حيوانات را هم چنان كه مى دانست سليمان بن داود و ما نيز نطق هر جنبنده در آب يا خشكى را مى دانيم .                                                          مناقب اهل بيت ، ص 107 و 108.

 

مورخه :پنجشنبه 16 مهر1388 | 9:50 قبل از ظهر | ساعت:لینک ثابت | موضوع: |

علي اي هماي رحمت !... (مرحوم شهریار)

ماجراي شعر:علي اي هماي رحمت !... (مرحوم شهریار)

مرحوم آية الله العظمى مرعشى نجفى فرمودند: شبى توسل پيدا كردم تا يكى از اولياى خدا را در خواب ببينم ، آن شب در عالم رؤ يا مشاهده كردم در زاويه مسجد كوفه نشسته ام و امير مؤ منان على (ع ) با جمعى حضور دارند، حضرت فرمودند: شعراى اهل بيت ما را بياوريد، ديدم چند تن از شعراى عرب را آوردند، افزود: شعراى فارسى زبان را هم بياوريد، آن گاه ((محتشم كاشانى )) و چند تن از شعراى فارسى زبان آمدند، فرمودند: ((محمد حسين شهريار)) را بياوريد! وى آمد، حضرت خطاب به شهريار گفتند: شعرت را بخوان ، او اين سروده را خواند:

            على اى هماى رحمت تو چه آيتى خدا را

                                                          كه به ما سوا فكندى همه سايه هما را

        دل اگر خداشناسى همه در رخ على بين

                                                        به على شناختم من به خدا قسم خدا را

         به خدا كه در دو عالم اثر از فنا نماند

                                                           چو على گرفته باشد سر چشمه بقا را

       مگر اى سحاب رحمت تو ببارى ارنه دوزخ

                                                           به شرار قهر سوزد همه جان ما سوا را

         برو اى گداى مسكين در خانه على زن

                                                              كه نگين پادشاهى دهد از كرم گدا را

      به جز از على كه آرد پسرى ابوالعجائب

                                                              كه علم كند به عالم شهداى كربلا را

     چو به دوست عهد بندد ز ميان پاكبازان

                                                         چو على كه مى تواند كه به سر برد وفا را

    نه خدا توانمش خواند، نه بشر توانمش گفت

                                                                   متحيرم چه نامم شه ملك لافتى را

       به دو چشم خون فشانم هله اى نسيم رحمت

                                                                   كه زكوى او غبارى به من آر، توتيا را

        به اميد آن كه شايد برسد به خاك پايت

                                                              چه پيام ها سپردم همه سوز دل صبا را

       چو تويى قضاى گردان ، به دعاى مستمندان

                                                                        كه زجان ما بگردان ره آفت قضا را

        چه زنم چو ناى هر دم ز نواى شوق او دم

                                                              كه لسان غيب خوش تر بنوازد اين نوا را

       همه شب در اين اميدم كه نسيم صبحگاهى

                                                                                به پيام آشنايى بنوازد آشنا را

      ز نواى مرغ يا حق بشنو كه در دل شب

                                                      غم دل به دوست گفتن چه خوش است ((شهريارا))

 حضرت آية الله مرعشى نجفى فرمودند: وقتى شعر شهريار به پايان رسيد، از خواب بيدار شدم ، چون اين شاعر را نديده بودم ، فرداى آن روز پرسيدم كه  . . .


ادامه مطلب ... مورخه :سه شنبه 31 شهریور1388 | 11:49 قبل از ظهر | ساعت:لینک ثابت | موضوع: |

آگاهي دادن امیرالمومنین علی علیه السلام از شهادت خود

مردى از علماى يهود خدمت على (ع ) آمد و مسئله اى چند سؤ ال نمود، از جمله پرسيد: وصى پيغمبر شما بعد از او چند سال خواهد زيست ؟ فرمود: سى سال . گفت : بگو سرانجام خواهد مرد يا كشته خواهد شد؟ فرمود: بلكه كشته خواهد شد، و ضربتى بر سر او خواهند زد كه ريش او از خون او خضاب شود، يهودى گفت : به خدا سوگند راست گفتى ، من چنين خوانده ام در كتابى كه موسى املاء كرده است و هارون نوشته است .(۱)

شناختن قاتل خود: على (ع ) به دروازه بانان كوفه امر كرد كه هر كس داخل كوفه مى شود اسم او را بنويسد، پس اسم مردمانى كه به شهر كوفه مى آمدند نوشته مى شد. چون اسامى را خدمت حضرت آوردند و اسامى آنها را خواند همين كه بر اسم اين ملجم رسيد انگشت مبارك را بر آن اسم گذاشت وفرمود خدا تو را بكشد(۲)

بستن پيمان شهادت با خدا: جعد بن بعجه كه يكى از خوارج بود به على (ع ) عرض كرد از خدا بترس ‍ براى آن كه خواهى مرد، فرمود: نه چنين است بلكه من ضربتى دنيا را وداع خواهم گفت كه محاسنم از خون سرم خضاب خواهد شد و پيمان هم چنان بر اين پيمانه شده و كسى كه افترا زند زيانكار است 

نزديك شدن امر الهي :حضرت على (ع ) در ماه مبارك رمضان كه در آن ماه به رياض رضوان انتقال نمود، بر منبر فرمود: امسال به حج خواهيد رفت ، و من در ميان شما نخواهم بود، و در آن ماه يك شب در خانه امام حسن (ع ) و يك شب در خانه امام حسين (ع ) و يك شب در خانه زينب دختر خود كه در خانه عبدالله بن جعفر بود افطار مى نمود و زياده از سه لقمه طعام تناول نمى نمود، از سبب آن حالت از آن حضرت پرسيدند، فرمود: امر خدا نزديك شده است يك شب يا دو شب بيش نمانده است ، مى خواهم چون به رحمت حق و اصل شدم شكم من از طعام پر نباشد(۳)

خبر از نوحه گري ها: در آخر شب نوزدهم كه خواست از خانه به مسجد برود مرغابى ها اطراف او را گرفته به روى او صيحه مى زدند. خواستند آن ها را دور كنند، فرمود: دست از آن ها برداريد كه به نوحه گرى پرداخته اند(۴) 

(۱)عيون اخبار الرضا، ج 1، ص 57 

(۲) مناقب اهل بيت ، ص 144

 (۳)خرايج ، ج 1، ص 201

(۴)الارشاد، ص 311 - 310

 

مورخه :جمعه 13 شهریور1388 | 11:42 قبل از ظهر | ساعت:لینک ثابت | موضوع: |

خواندن شعر برای شهادت خود

خواندن شعر برای شهادت خود

عابر بن واثله گفت : زمانى كه خلافت ظاهرى به اميرالمؤ منين على (ع ) رسيد، مردم را براى بيعت با خود جمع كرد و از جمله كسانى كه قصد بيعت با آن جناب را داشت عبدالرحمن ابن ملجم مرادى بود، چون به عنوان بيعت با آن حضرت حضور پيدا كرد، حضرت دو مرتبه يا سه مرتبه او را اجازه بيعت نداد پس از آن با كمال ناراحتى براى بيعت دست دراز كرد.

 على (ع ) در آن هنگام فرمود: چه موضوعى باعث شده كه بدبخت ترين اين امت بيايد و اراده شوم خود را عملى سازد. سوگند به كسى كه جانم در تصرف اوست به زودى محاسنم را از خون سرم رنگين خواهند كرد. ابن ملجم چون از بيعت آسوده شد، برگشت . حضرت امير(ع ) به اين شعر مترنم شده فرمود:< اشدد حيازيمك للموت< فان الموت لاقيكا< و لا تجزع من الموت< اذا حل بواديكا< كما اضحك الدهر< كذاك الدهر يبكيكا< خود را براى استقبال از مرگ آماده كن و بدان كه به زودى او تو را در مى يابد. از مرگ نترس و از ورود او اندوهناك مباش زيرا همان طور كه روزگار تو را مى خنداند به همان گونه مى گرياند                                                           ارشاد صفحه۱۵

مورخه :جمعه 13 شهریور1388 | 11:20 قبل از ظهر | ساعت:لینک ثابت | موضوع: |

پيشگويي از مصايب اهل بيت (ع )

 پيشگويي امیرالمومنین از مصايب اهل بيت (علیه السلام )

ابن عباس گفت : روزى در ذى قادر خدمت اميرالمؤ منين (ع ) وارد شدم . حضرت كتابى را برايم بيرون آورد و فرمود: اى ابن عباس ، اين كتابى است كه پيامبر(ص ) بر من املاء فرموده و دست خط خودم است .

 عرض كردم : يا اميرالمؤ منين (ع )، آن را برايم بخوان . حضرت آن را خواند و در آن همه آنچه از زمان رحلت پيامبر(ص ) تا زمان شهادت امام حسين (ع ) اتفاق افتاده و اين كه چگونه كشته مى شود و چه كسى او را مى كشد و چه كسى او را يارى مى كند و چه كسانى همراه او شهيد مى شوند يافت مى شد. آن حضرت به شدت گريه كرد و مرا به گريه درآورد.

 از جمله آنچه برايم خواند اين بود كه با خود آن حضرت چه مى كنند، و چگونه حضرت زهرا(س ) شهيد مى شود، و چگونه پسرش امام حسن (ع ) به شهادت مى رسد و چگونه امت به او حيله مى كنند. وقتى كيفيت قتل امام حسين (ع ) را خواند بسيار گريست ، و سپس آن كتاب را بست ، و بقيه آنچه تا روز قيامت واقع مى شود باقى ماند                                                                        اسرار آل محمد، ص 623 و 624

مورخه :جمعه 13 شهریور1388 | 11:5 قبل از ظهر | ساعت:لینک ثابت | موضوع: |

توسل شيفته مولا علي(علیه السلام) به آن حضرت

به نقل يكى از موثقين ، علامه امينى فرمودند: ((در بغداد كنفرانسى از علما و شخصيت هاى برجسته بر پا شده بود و مرا نيز به مناسبتى دعوت كرده بودند وقتى وارد سالن شدم ديدم همه صندلى ها اشغال شده است و صندلى خالى نيست كه بر آن بنشينم . عبايم را وسط سالن پهن كرده و روى آن نشستم (گويا تعمدى در كار بود كه به ايشان اهانت شود). در اين ميان پسر بچه اى سراسيمه وارد سالن شد، تا مرا ديد گفت : هو هذا(او همين است ). سپس بيرون رفت .

من ترسيدم كه جريان چيست ، ممكن است زير كاسه نيم كاسه اى باشد (بعد معلوم شد مادر آن بچه غش كرده و قبلا دعا نويسى كه عمامه اى شبيه عمامه امينى داشته دعا نوشته و مادر  .  .  .


ادامه مطلب ... مورخه :سه شنبه 3 شهریور1388 | 10:51 قبل از ظهر | ساعت:لینک ثابت | موضوع: |

مجازات منكر وصي پيامبر (ص )

مجازات منكر وصي پيامبر (ص )  

   مطلبی بسیار جالب وخواندنی

روزى انس بن مالك ، صحابى معروف پيامبر(ص ) در بصره تدريس حديث مى كرد، و شاگردان بسيار به دورش حلقه زده بودند يكى از شاگردان پرسيد: ما شنيده ايم آدم با ايمان بيمارى ((برص )) (پيسى ) نمى گيرد، ولى علت چيست كه شما مبتلا به اين بيمارى هستى و لكه هاى سفيد اين بيمارى را در شما مشاهده مى كنم .

 انس بن مالك از اين پرسش ، رنگ به رنگ شد و قطرات اشك از چشمانش ‍ سرازير گرديد و گفت : ((آرى ، نفرين بنده صالح مرا مبتلا به اين بيمارى كرده است )). حاضران تقاضا كردند تا جريان آن را بازگو كند، انس بن مالك چنين گفت : ((با جمعى در محضر رسول خدا(ص ) بوديم ، فرش مخصوصى از يكى از روستاهاى مشرق زمين به حضور آن حضرت آوردند، آن حضرت آن را پذيرفت ، آن را در زمين پهن كرديم و جمعى از اصحاب به امر آن حضرت بر روى آن نشستيم ، على بن ابى طالب (ع ) نيز بود، آن گاه على (ع ) به باد امر كرد، آن فرش از زمين برخاست و به پرواز درآمد و همه ما را كنار غار اصحاب كهف پياده نمود. على (ع ) به ما فرمود: برخيزيد و بر اصحاب كهف سلام كنيد، اصحاب از جمله ابوبكر و عمر يكى يكى سلام كردند ولى جواب سلام را نشنيدند.

 ناگهان امام على (ع ) برخاست و كنار غار ايستاد و گفت : السلام عليكم يا اصحاب الكهف و الرقيم . ((سلام بر شما اى اصحاب كهف و رقيم )). از درون غار، صدا برخاست : و عليك السلام يا وصى رسول الله . ((سلام بر تو باد اى وصى پيامبر خدا(ص ))). على (ع ) فرمود: ((چرا جواب سلام ياران پيامبر (ص ) را نداديد؟ آنها گفتند: ((ما ماءذون نيستيم كه به غير پيامبران يا اوصياى آن ها، جواب بگوييم ، و چون شما خاتم اوصياء هستيد، جواب سلام شما را داديم )).سپس روى آن فرش نشستيم و آن فرش برخاست و به پرواز درآمد و ما را در مسجد در حضور پيامبر (ص ) پياده كرد، پيامبر (ص ) جريان را از آغاز تا آخر بيان كرد، مثل اينكه خودش همراه ما بوده است . انس ادامه داد: در اين هنگام پيامبر (ص ) به من فرمود: ((هر وقت پسر عمويم - على (ع ) - گواهى خواست ، گواهى بده ))، گفتم : اطاعت مى كنم .

 بعد از رحلت پيامبر (ص )، وقتى كه ابوبكر متصدى خلافت شد، ساعتى پيش آمد كه على (ع ) در مقام احتجاج بود و به من گفت : ((برخيز و جريان پرواز فرش را شهادت بده )) من با اين كه آن را در خاطر داشتم (به خاطر شرايط) كتمان كردم و گفتم : ((پير شده ام و فراموش كرده ام )).< على (ع ) فرمود: ((اگر دروغ بگويى خدا تو را به بيمارى برص (پيسى ) و نابينايى و تشنگى دايمى دچار كند)) از نفرين آن بنده صالح به اين سه بيمارى گرفتار شده ام ، و همين تشنگى باعث شده كه نمى توانم در ماه رمضان روزه بگيرم.                                          روضة الواعظين ، ص 38 - 37، بحار، ج 41، ص 220 - 218

مورخه :سه شنبه 27 مرداد1388 | 10:54 قبل از ظهر | ساعت:لینک ثابت | موضوع: |

نفرين امیرالمومنین بر زيد بن ارقم

نفرين امیرالمومنین بر زيد بن ارقم

 زيد بن ارقم مى گويد: على (ع ) در مسجد، مردم را قسم داد كه هر كس شنيد كه پيامبر فرمود: ((من كنت مولاه فعلى مولاه ...)) برخيزد و شهادت دهد. دوازده نفر از كسانى كه در جنگ بدر حاضر بودند، شش نفر از جانب راست و شش نفر از جانب چپ ، برخاستند و شهادت دادند. زيد مى گويد: من نيز از كسانى بودم كه اين قضيه را شنيده بودم ولى آن را كتمان كردم و خدا چشمم را كور كرد، به خاطر اين كه شهادت نداده بودم .

لذا پشيمان شده و استغفار مى كرد

ارشاد: ص 203

مورخه :سه شنبه 27 مرداد1388 | 10:46 قبل از ظهر | ساعت:لینک ثابت | موضوع: |

بينا كردن كور

بينا كردن كور

مردى به اميرالمؤ منين (ع ) گفت : چشم راست من از دست رفته ، فرمود: خدا آن را به تو برمى گرداند، و دست مباركش را بر آن كشيد و فرمود: ((آن كه اولين مرتبه آنها را ايجاد كرد زنده اش مى كند)) و به اذن خدا چشم به حال اول برگشت و مردم آن را ديدند.           اثبات الهداة ، ج 4، ص 462

زنى كه پدرش در جنگ صفين در ركاب على (ع ) كشته شده بود نقل كرد كه على (ع ) وقتى از صفين برگشت بر مادرم وارد شد و فرمود: اى مادر يتيمان چگونه صبح كردى ؟

 گفت : به خير و خوبى ، و مرا با خواهرم خدمت او برد و من به آبله مبتلا شده بودم به طورى كه چشمانم از بين رفته بود، و زمانى كه حضرت نگاهش به من افتاد آهى كشيد، سپس دست مباركش را به صورت من كشيد و همان وقت چشمهايم باز شد و به خدا من در شب تاريك شتر فرارى را مى بينم  اثبات الهداة ، ج 4، ص 549.

مورخه :سه شنبه 27 مرداد1388 | 10:40 قبل از ظهر | ساعت:لینک ثابت | موضوع: |

مسخ شدن ماهي جري

مسخ شدن ماهي جري

جمعى در كوفه خدمت على (ع ) رسيده گفتند: يا اميرالمؤ منين اين ماهى جرى را در بازارها مى فروشند.

 گفت : پس على (ع ) تبسم كرد و فرمود: برخيزيد تا چيز عجيبى به شما بنمايم ، و درباره وصى (پيغمبر(ص )) خود چيزى جز خير و خوبى نگوييد. برخاستند و همراهش كنار فرات رفتند، و آب دهان در فرات انداخت و و كلماتى فرمود، ناگهان يك ماهى جرى با دهان باز سر از آب بيرون كرد، اميرالمؤ منين (ع ) فرمود: واى بر تو و قومت تو كيستى ؟

 گفت : ما اهل قريه اى نزديك دريا بوديم ، كه خدا در كتاب خود مى فرمايد: ((چون ماهيانشان روز شنبه كنار دريا مى آمدند. اعراف /64)) پس خدا ولايت و دوستى تو را بر ما عرضه كرد، و ما نپذيرفتيم ، و مسخمان كرد، و بعضى در خشكى هستيم و بعضى در دريا، اما اهل دريا پس ما جرى هاييم ، و اما اهل خشكى سوسمار و موش صحرايى است ، آن گاه اميرالمؤ منين (ع ) به ما نگاه كرد و فرمود: گفتار او را شنيدند؟ گفتيم : آرى . فرمود: به آن كسى كه محمد را به پيغمبرى برانگيخت اينها مانند زنان شما حيض مى شوند.                               اثبات الهداة ، ج 4، ص 572 و 573.

مورخه :جمعه 23 مرداد1388 | 11:35 قبل از ظهر | ساعت:لینک ثابت | موضوع: |

گفت و گوي امیرالمومنین .ع. با افعي

گفت و گوي علي (ع ) با افعي

على (ع ) بر منبر جامع كوفه بودند، ناگاه مردى براى وضو گرفتن از جا بلند شد. آن شخص از مسجد بيرون رفت به سوى رحبه تا وضو بگيرد، ناگاه مار بزرگى مانع او شد. پس از مقابل آن مار فرار كرد و به خدمت على (ع ) آمد و قضيه را به آن حضرت نقل كرد.

على (ع ) بلند شد و تشريف آورد نزديك آن سوراخى كه افعى در آن بود شمشير مبارك را بر در سوراخ گذاشت و فرمود: افعى از اين جا خارج شو. طولى نكشيد كه آن مار بيرون آمد و با آن حضرت صحبت كرد، على (ع ) به آن مار عتاب كرد چرا مانع اين مرد از وضو گرفتن شدى ؟ جواب داد: اين مرد شما را چهارمين خليفه مى داند يعنى شيعه شما نيست .

 آن گاه اميرالمؤ منين (ع ) به آن مرد فرمود: تو مرا خليفه چهارم مى دانستى ؟ پس آن مرد بر سر خود زد و اسلام خود را كامل نمود .              مناقب اهل بيت ، ص 156.         

مورخه :جمعه 23 مرداد1388 | 11:31 قبل از ظهر | ساعت:لینک ثابت | موضوع: |

آگاهي از بطن شتر

آگاهي از بطن شتر

سلمان فارسى روايت كرده كه : روزى خدمت پيغمبر(ص ) بودم يك اعرابى آمد و گفت : اى محمد مرا از آنچه در شكم اين شتر است خبر ده تا بدانم ، آنچه آورده اى حق است ، و به خداى تو ايمان آوردم و از تو پيروى كنم ، پس ‍ پيغمبر (ص ) به على (ع ) رو كرد و فرمود: جوابش را بده ، على (ع ) مهار شتر را گرفت و دست بر سينه اش كشيد، سپس دستش را به آسمان بلند كرد و گفت : خدايا! تو را به حق محمد و اهلبيتش ، و به اسم هاى نيكو و موجودات كاملت اين شتر را به زبان آور تا ما را از آنچه در شكم دارد خبر دهد، ناگاه شتر رو به على (ع ) كرد و گفت : يا اميرالمؤ منين ! روزى اين مرد بر پشت من سوار بود و به زيارت پسر عمويش مى رفت و با من مواقعه كرد و من از او آبستنم . اعرابى گفت : واى بر شما اين پيغمبر (ص ) است يا او؟ گفتند: او پيغمبر است و اين وصى و پسر عموى او است .

 اعرابى گفت : گواهى مى دهم كه معبودى جز خدا نيست ، و تو پيغمبر خدايى ، و از پيغمبر خواست كه از خدا بخواهد، شر چيزى را كه در شكم شتر است برطرف كند، و خدا شر را از او گرداند، و اسلام آن مرد نيكو شد. راوندى فرموده : عادت اين شتر اين است كه از مرد آبستن نمى شود، ولى خداوند اين عادت را در اين جا براى معرفى پيغمبرش ايجاد كرد، با اين كه ممكن است نطفه مرد تا آن وقت به همان هيئت در شكم شتر مانده و هنوز علقه (:خون بسته ) نشده بود، و خدا شتر را به سخن آورد تا صدق سخن پيغمبرش معلوم شود.                                               اثبات الهداة ، ج 4، ص 560 و 561

مورخه :جمعه 23 مرداد1388 | 11:24 قبل از ظهر | ساعت:لینک ثابت | موضوع: |

خط مشي دوستان علي (عليه السلام )

خط مشي دوستان علي (عليه السلام )

اصبغ بن نباته گويد: خدمت امير مؤ منان (ع )نشسته بودم و آن حضرت ميان مردم داورى مى كرد كه جماعتى وارد شدند و مرد سياه كت بسته اى هم با آنان بود، گفتند: اى اميرمؤ منان ، اين دزد است . فرمود: اى مرد سياه ، دزدى كرده اى ؟< گفت : آرى اى امير مؤ منان . فرمود: مادر به عزا اگر بار دوم اقرار كنى دستت را مى برم ، گفت : آرى مى دانم اى مولاى من ، فرمود: واى بر تو، بنگر چه مى گويى ، آيا دزدى كرده اى ؟< گفت : آرى اى مولاى من . در اين جا حضرت فرمود: دستش را ببريد كه بريدن دست او واجب گشت . دست راستش را بريدند(۱) و آن را در حالى كه خون از آن مى چكيد به دست چپ گرفت و به راه افتاد. در راه با مردى به نام ابن كواء (كه از خوارج بود) روبرو شد، وى گفت : اى مرد سياه ، چه كسى دستت را بريد؟ گفت : دستم را سرور اوصياء و پيشواى سپيد  . . .


ادامه مطلب ... مورخه :پنجشنبه 15 مرداد1388 | 1:13 قبل از ظهر | ساعت:لینک ثابت | موضوع: |